قضیه اینه که من پدر مادر ندارم و با مادربزرگم زندگی میکنم خودم مستقلم استخدام شدم درسمم میخونم خیلی پیشرفت کردم ولی همه بهم میگن ازدواج کن تا مامانجون هست نباشه جایی نداری زندگی کنی راست هم میگن بمونم بابد دوتا عموی معتادمو نگه دارم و اوضاع بدتر میشه ولی انقدر اعتمادبنفسم داغونه همه خواستگار هامو رد میکنم این اواخر دیگه جوری میشه که با مامانجون بحث میکنم
ولی دست خودم نیست از شرایط خانوادم خجالت میکشم و دندونام خرابه اونم رو اعصابمه خجالت میکشم با کسی اشنا بشم محیط کارم هم ماسک میزنم
حالا پسری هست که همکارمه از دوسه سال پیش خواستگارمه شرایط خانوادمو هم میدونن پدرش رئیس دانشگاه مادر و خواهرش پزشکن
همیشه عمم پشتم بود خواستگارامو رد میکردم این دفعه عمم هم میگه بسه دوسال این بنده خدا رو کشش دادی برو اشنا شو
بهشونم میگم بخاطر دندونمه میخندن میگن بابا دندونای ماهم خرابه
هفته اینده میخوان بیان دلم میخواد محو بشم از رو زمین به خود پسره پیام بدم بگم نیان؟
منم دوسش دارم منم میخوام ازدپاج کنم ولی دوست داشتم اول دندونامو درست کنم ظاهرمو اوکی کنم بعد