زنداداشم که خیلی زن عاقل و مهربون و خوبی بود، تقریبا یکساله فوت کرده و سالگردش نزدیکه.
دوتا بچه به یادگار ازش مونده.
داداشم از اون موقع اکثرا خونه مادرخانمشه، از اول فوتش تا چهلم و بعدم کل تابستون و بیشتر سال رو اونجا بود.
وقتی خانمش زنده بود اینقدر اونجا نمیرفتن، فقط آخر هفته میرفتن
حال اینا به کنار.... به هرحال مادربزرگ بچه هاست و حق داره نوه هاشو ببینه ولی مشکل اینه که
چون اونا وضع مالیشون خوب نیست، خیلی از موادغذایی رو داداشم میخره حتی برنج... وقتی داداشم و بچه هاش اونجان، بقیه خواهرخانمها و برادرخانمها هم با خونواده میان اونجا و داداشم کلی هزینه میکنه.
مثلا اگه بچه هاش هوس ساندویچ کنن، به جای دوتا باید ده تا بخره.
داداشم کارمند ساده است ولی خونواده خانمش فکر میکنن اوضاعش خوبه کلی بدهی بعد مراسمای خانمش بالا آورد که فقط ما میدونیم و من و مامان و بابا و اون یکی داداشم بلاعوض کمکش کردیم تا حداقل مشکل مالی اذیتش نکنه.
اما هنوز که یکسال میگذره بازم نتونسته مثل قبل ثبات مالی پیدا کنه و ماهیانه کم میاره و از مامان و بابام میگیره
مامانم میگه ما هم دستمون تنگه و سختمونه ماهی سه چهار تومن بهش قرض بدیم، میگه نمیدونم چرا داداشت اینجوری شده، چرا به فکر آینده بچه هاش نیست ، چرا یه پولی زیر سرش قایم نمیکنه، مخصوصا که پشت ماشین داداشم یه کارتن بزرگ دیده بود وازش پرسیده بود این چیه، گفته بود حلوا.... نه مناسبتی بود و نه مراسمی که بخوان حلوا بدن ولی خب خونه مادرزنداداشم همیشه شلوغه...
جدیدا خونواده خانمش به مامانم گفتن داداشم نزدیک خونه اونا خونه بخره ولی مامانم بهشون گفته که تفاوت دو تا منطقه خیلی زیاده و خونه داداشم منطقه پایینه و توانایی مالی تعویض خونه رو نداره...
ما خیلی نگرانش هستیم، نمیدونیم چرا اینجوری میکنه... زنداداش خدا بیامرزم خیلی زندگی جمع کن بود...