دوستان
داداش من چندسال قبل با همسرش آشنا شد و با هم ازدواج کردن.ی مدت دوست بودن و داداش منم هرچی بش میگف من کوچیکترم و شرایطش رو ندارم و اینا اون میگف نه من همه چیو حل میکنم و پول داریم و این چیزا.خلاصه ازدواج کردن و...
ی مدت بعد هرچی میشد و هرچی تو خونه میگفتیم بهش رو میرفت میزاشت کف دست بقیه و اینطوری شد که مامانم با عروسمون قهر کرد.اونموقع نامزد بودن هنوز.بعد از ی مدت خودش پیش قدم و شد و آشتی کردن.داداشم اون اوایل خیلی ازش تعریف میکرد و اینا.میرفت سربازی اونموقع.همیشه هم یچی میخرید و مرخص ک میشد میرفت تحویلش میداد(منظورم اینه ک بش توجه میکرد)عروسی ک کردن جر و بحثاشون شروع شد.من نمیخام از برادرم دفاع کنم و اینا اما هر بار که بحث میکردن داداشم میگف بیش از حد غر میزنه و جوری هست که خود منم چندبار دیدم چقدر یچیزی رو کش میده و...طوری ک یبار بحثاشون رو آوردن خونه ما و من اون شب تپش قلب گرفتم.(از قبل هم ازش بارها دلخور شدم چون همش وقتی بحث میکنن ب داداشم و مامانم اینا میگه ایشالا سر دخترای خودت بیاد این چیزا.و یبار هم سعی کرد ب من و یکی دیگه از خواهرام تهمت بزنه.واسه همین میگم ازش دلخورم و کلا حضورش تو خونمون یکم سنگینه.اما سعی کردم همه چیو فراموش کنم.داداشم متاسفانه چندبار روش دست بلند کرده و زنداداشم میگه میخام خودم و بچم رو بکشم!!!(بچه اش ۴ سالشه)این بچه بیشتر اوقات خونه ما هست و همش میفرستتش اینجا.و ما نمیدونیم باید چ عکس العملی نشون بدیم وقتی ک میبینیم اینقدر بحث دارن با هم.نمیدونیم از کی دفاع کنیم.یا اصن چرا زنداداشم نمیره طلاق بگیره!این ازدواج دومش هست.قبلا عقد بود و طلاق گرفته اما نمیدونیم چرا.چون خانواده ام اصلا نرفتن پرس و جو کنن.بحثاشون هم سر خانواده زنداداش خودمه.مشکلش اینه ک چرا برادرم دلش نمیخاد خیلی رفت و آمد داشته باشن و بریز بپاش کنن یا چرا داداشم اونقدر باهاشون صمیمی نیست و اونقدر ک باید احترام نگه نمیداره و بحثای دیگه ای که نوشتنشون از حوصله ام خارجه.بنظرتون چیکار کنیم؟قبلا مشاوره رفتن ولی فایده ای نداشته و داداشم تنها بهانه اش اینه ک همسرش بیش از حد ب یچیگیر میده و حرف میزنه و اعصابش رو خورد میکنه.جوری که گاهی از خونه میزاره میره بیرون.من واقعا نمیدونم چی بینشون میگذره اما یروز بحث میکنن و چندوقت خوبن و این وسط مارو هم درگیر بحثاشون میکنن و مامان بیچاره ام واقعا سنش برای تحمل این چیزا زیاده.