تا سال ۱۴۰۰بهترین روزامو تجربه کردم و تنهاییم یادم میرفت
تا اینکه ب کوشیم تماس گرفتن و گفتن مامتنت خودکشی کرده و الان بیمارستانه
من و رلم رفتیم بیمارستان تا ببینیم چیشده
سه شب تمام مدت اونحا بودیم و هیچ کس نیومد و گفتن ما این زنو نمیشناسیم ک ب ملاقاتش بریم.
یه ساعت من میخوابیدم و رلم میرفت بالا و یه ساعت اون میخوابید و من میرفتم بالا.
تا اینکه……
یه دیقه رفتم انسولین بزنم
اومدم بالا دیدم گفتن مادرت فوت شده و لباساشو در بیار