2777
2789

یه نفر می خواد پر بازدید شه

تقریبا به همه ی شاخه های علوم انسانی علاقه دارم. گاهی در مورد فیلم هایی که دیدم و کتاب هایی که خوندم می نویسم. در خواست دوستی قبول نمی کنم مگر اینکه از قبل دلیلشو بدونم.

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

واویلا

من الان رو کولَمَه دُمَم میرم اعصاب کسیم خورد نمیکنم اما اگه یه روز لنگ موندین بگین خودمو زود میرسونم یادتون نره یادم کنیدا خوش باشید خوشحالم کنید نشه سلامتی داشتون نزنید هرموقع پا الکلیدا

من یه دختر هستم ک پدر و مادرم با عشق ازدواج کردن 

اونم تو سنی ک بابام۱۷سالش بود و مادرم۱۶

تا ازدواج کردن بچه دار سدن و منو ب دنیا اوردن 

مامان و بابای بچه ای داشتم و کنارشون حال دلم خوش بود

مامانم خیلی ازم بزرگ تر‌نبود و همیشه منو میخندوند این حس زیبا تا ۶سالگی ادامه داشت و من با اینکه مامان و بابای پولداری نداشتم اما حال دلم خوش بود 

همیشع خوشحال بودم ک مامان و بابام کوچولو هستن و من اونارو دارم

امان از ۷سالگی ما رفتیم توی یه خونه و اونجارو اجاره کردیم 

مامانم هنوز عاشق بابام بود و زندگیمون خوب بود 

تا اینکه یه همسایه اومد و با مامان من رفت و امد کرد

مامتنم ب خونه اونا رفتو و چون سنی نداشت ساده بود 

اونا ی پسر داشتن ک از مامانم سه سال بزرگ تر بودمامانممم چش زنگی و بور بود و اون اقا مامان منو گول زد

مامانم نمیخواست اینکارو بکنه اما…..

رفته رفته از خانواده سرد سد و دائما ب هر بهانه خونه ی اونا بود. 

من یه روز ک از مدرسه اومدم (پدرم سرکار بود) متوجه شدم ک ی نفر تو خونست از اونجایی ک بچه بودم نمیدونسم چ خبره تا در اتاقو باز کردمو و…….

تا ماه ها فکرم درگیر بود ک اون چی بود ک من دیدم

این روند ادامه داشت تا ۱۲سالگی من 

مامانم ک عادت ب خیانت کرده بود نمیتونست تنها بمونه 

و هر روز ادمای جدیدی رو جمع میکرد. 

پدرم همچنان عاشقش بود و نمیخواست باور کنه ک این همون عشق بچگیشه. 

مامانم هرشب مهمونی بود و من از داشتن مادر محروم شده بودم

عقده کرده بودم همه دوستام منو ب اسم مامان خیانت کار میشناختن و من گریه میکردم و ب خونه میومدم

تا۱۶سالگیم میتونم بگم مامانم بیش از هزار بار خودکشی کرد 

بعد از اون بابام بعد از ۱۷سال خیانت کرد و اونم رفت و رل زد. 

من وسطشون دیونه شده بودم 

حتی اک ده شبم نمیومدم خونه کسی زنگم نمیزد کجایی و من همیشه تنها بودم. 

مامانم دوست داشت برگزده ب زندگی اما نمیتونست و نمیشد ک تغییر کنه. 

من با ی پسر در سال۱۳۹۹اشنا شدم و همو خیلی دوست داشتیم

تا سال ۱۴۰۰بهترین روزامو تجربه کردم و تنهاییم یادم میرفت 

تا اینکه ب کوشیم تماس گرفتن و گفتن مامتنت خودکشی کرده و الان بیمارستانه

من و رلم رفتیم بیمارستان تا ببینیم چیشده

سه شب تمام مدت اونحا بودیم و هیچ کس نیومد و گفتن ما این زنو نمیشناسیم ک ب ملاقاتش بریم. 

یه ساعت من میخوابیدم و رلم میرفت بالا و یه ساعت اون میخوابید و من میرفتم بالا. 

تا اینکه……

یه دیقه رفتم انسولین بزنم

اومدم بالا دیدم گفتن مادرت فوت شده و لباساشو در بیار 

بعد از اون پدرم بعد از سه روز ازدواج کردن و من رفتم تو سن۱۷سالگی تو ی خونه تنها زندگی‌ کردم. 

افسردگی گرفتم و گوشیمو فروختم

ربم خیلی پیگیرم شد و نتونست پیدام کنه جون هیچ کس نمیدونس کجام بعد از هفت ماه من به رلم زنگ زدم

اولش سرد بود باهام میگفت رل زدم 

تا اینکه همو دیدیم و گریه کرد 

منم نتونسم جلوی خودمو بگیرم و گریه کردم

متاسفانه تا پولای پدرم تموم سد همسرشون ولش کردن و پدرم معتاد شد و هر ماه میبردمش کمپ 

رابطم مث قبل نمیشد چون ربم نمیتونس فراموش کنه ولی بازم بودنش ارامشم بود 

سرکار مامانم یه سال نرفتم و هیچ وقت نبخشیدمش 

تا اینکه پدرمم فوت کردن 

اما من عاشق درس بودم و نزاشتم کسی درسو ازم بگیره 

درسته دوسال درسو ول کردم و نخوندم چون نشد 

اما ربم کمکم کرد و الان دانشگاه شیراز رشته ای ک میخپاسمو دارم میخونم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792