در تاریکترین اعماق زندگیم بودم
خیلی تاریک, نوشتنش از تاریکی و غم اون دوران کم میکنه
فکر میکردم چون خودم اشتباه کردم خدا نجاتم نمیده
داشتم ظرف میشستم و گریه میکردم خدا اومد تو قلبم, وقتی میگم اومد یعنی اومد یعنی با تمام ذرات وجودم حسش کردم و دیدمش, خدا گفت من اینجام حالم طوری شد میخواستم داد بزنم ب همه بگم خدا پیش منه اگه کاری دارید بگید بهش بگم ولی زبونم بند اومده بود و کسی هم نمیفهمید
خدا نجاتم داد