دیشب به شوهرم گفتم عشقم بیا بریم برای عید لباس بخریم گفت زنکه الان حوصله ندارم منم ناراحت شدم رفتم تو اتاق شب رفتم برایش آبمیوه گرفتم با کیک از صبح کیک درست کرده بودم بهش گفتم بریم لباس بخریم پس فردا عیده گفت نه گفتم که پیله آبمیوه ها رو ریخت رو فرشی که تازه شستیم منم گفتم اصلا دیگه حوصلتو ندارم گرفتم خوابیدم