یهو یادم افتاد جوون تر که بودم پدربزرگ دوست پسرم فوت کرده بود.دوست پسرم از یه استان دیگه بود من از یه استان دیگه . تا ۴۰ روز سیبیلامو ابروهامو نزدم . لباسامم در نیاوردم مشکی پوشیدم🤣🤣🤣🤣🤣آخر سر مادر و مادر بزرگ و خود دوست پسرم از اون سر ایران پاشدم اومدن منو از عزا در اوردن🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.