یه بیماری پوستی داشت که مامانم گرفته بود ازش تا نمیرفت بهتر نمیشد بعد اومدم خونه دیدم دادتش رفته....
از وقتی ۲ روزش بود ما بزرگش کردیم الان که ۶ ۷ ماهشه.....
دارم از گریه میمیرم......
هر چیزی تو خونه اونو یادم میندازه حتی اون عروسک و توپی که باهاش بازی میکرد و میبینم دوباره گریم میگیره همش میگم ای خدا داره الان چیکار میکنه ما انسان ها چقدر ظالم و خودخواه هستیم ....
بهانه مامانم این بود پول درمانشو نداریم.....
حاضرم بمیرم ولی اون برگرده....
صاحب خامواده جدیدش گفته رفته قایم شده بیرون نمیاد....
انقدررررررر دارم گریه میکنم.....
وبا گریه اینارو نوشتم.....
حتی نشد باهاش خداحافظي کنم
از گریه دارم میلرزم....
دوست ندارم کسی گریمو ببینه واسه همین جلو بقیه خیلی عادی رفتار میکنم که نیست ...نیست انگار خونه ای نیست.