پسر خاله مو میگم آقا ما مهمانی بودیم بعد موقع رفتن من خواستم سوار ماشین خودمون بشم دیدم ک ماشین ما جا نداره(خواهرا مامانم سوار ماشین ما شدن🙄) مامانم گفت تو با اون یکی خالت بیا خاله ام رفتم دیدم اونام جا ندارن بعد گفت برو ماشین پسرم خالیه اونجا سوار شو بعد من رفتم دیدم دختر خاله هام هستن دیگه راحت سوار شدم بعد منتظر اون یکی پسر خاله کوچیکه بودیم ک دیدم از تو آینه جلو زل زده ب من منم تو چشماش خیره شدم و با نگاهم گفتم امرتون🤨🤨 برگشته ب من میگه عع یلدا توییت
حالا من😳😳😳 اینجوری ن پ لیلاام🙄🙄🙄
آخر من اینو میکشم قاتل میشم