دم عیده هیچ شوقی ندارم برای عید. حتی نمیتونم جارو دستمالی بکشم .وقتی مجرد بودم همیشه دلم میگرفت تنها بودم جایی میرفتن خوششون نمیومد من باشم داداشم اذیتم میکرد.با تمام کارهام دخالت میکرد مانع پیشرفته تو درس و کار شد مامان و بابام هم ازش میترسیدن.چیزی نمیکفتن بهش.با کینه و کدورت هم ازدواج کردم با خانواده شوهرم هم شد به حرف و بحث اونارم ازم بدبین کردن.هشت ساله ازدواج کردم دو بچه دارم.نه شوهرم ازشون خوشش میاد نه اونا از شوهر من نه من از خانواده شوهرم نه اونا از من . بین منو شوهرم هم همیشه بحثه. الان میبینم همه باهم خوبن فقط منو تنها گذاشتن داداشم و زن داداشم و خواهرم و شوهرش با خانوادم هر سه خانواده باهم میرن مسافرت من موندم تنهایی تنهای.هیچ دوستی هم ندارم هیچکس رو هم ندارم