چشمها حس دروغی را تعارف میکنند
تا که بر هر چشم، بیش از حد توقف میکنند
عشق نامش نیست، این بازی بیشرمانه ای است
شرم بر آنها که در بازی تخلف میکنند
چشم تا وا میشود، دل ساده میریزد فرو
قصر بی دروازه را راحت تصرف میکنند
ناگهان آنها که اظهار ارادت کردهاند
میروند و ساده اظهار تاسف میکنند
شعر برمیخیزد آنجایی که در ما حرفها
برنمیخیزند و احساس تکلف میکنند
عاقبت دستانمان رو میشود با شعرها
مثل چشمانی که بعد از گریهها پُف میکنند...
اگر دوست داری برای سلامتی بیمارم دعا کن لطفا🦋