باردارم خونه مامانم هستم
چون خونریزی کردم و داشت سقط میشد، یک ماهه اومدم اینجا... نمیتونستم خونه خودم برم چون طبقه سه بود.
از پنجشنبه تا جمعه شب داداشام با زن و بچه شون میان اینجا.
هرکدوم چندتا پسر بچه دارن و بچه ها شدیدا شیطونن،
یه زنداداشم که متاسفانه امسال به رحمت خدا رفت ، اون یکی زنداداشم جدیدا یاد گرفته بچه هاشو میذاره و میره بیرون یا میره خونه اش کاراشو انجام میده.
بچه ها اونقدر داد میزنن و سر و صدا میکنن که برام غیرقابل تحمله، منم خیلی به سر و صدا حساس شدم، میگرنم دارم و نمیتونم مسکن بخورم و سر وصدا باعث میشه سردردهای وحشتناک بگیرم.
هرچی داداشام بهشون تذکر میدن که اینقدر داد نزنین تاثیری نداره. حدودا ۹ و ۸ سال دارن و شش تا پسر هستن.
منم چندبار دعواشون کردم و خیلی عذاب وجدان دارم، البته با اون دوتا بچه که مادر ندارن خیلی مهربون تر هستم و ترجیحا دعواشون نمیکنم.
الان عذاب وجدان دارم و نمیتونم بخوابم
یعنی تو این دو روزی که اینجا هستن، حتی یه لحظه ساکت نمیشن و دائما داد میزنن و مادرمم از دستشون عاصیه و خونه و زندگیش بهم میریزه و وقتی میرن غر میزنه، میگه به خاطر بچه هام چیزی نمیگم ولی منم خسته شدم و نمیتونم تحمل کنم.
دو سه هفته قبل که یکشنبه تعطیل بود چهار روز پشت هم اینجا موندن و منم یه سردردهایی گرفتم که بعد رفتنشون کلی گریه کردم ، کلی تو دلم به شوهرم بد وبیراه گفتم که چرا خونمون طبقه سه هست، مادرم کلی بغلم کرد و دلداریم داد و گفت به خدا خودمم خسته شدم چیکار کنم...
قبلا اینقدر نمیومدن بمونن چون خونشون نزدیکه، از وقتی زنداداشم مرحومم فوت کرد و بچه هاش بیشتر اینجا میان اون یکی زن داداشامم همش بچه هاشون رو میارن .
بچه های زنداداش مرحومم وقتی تنها باشن اصلا اذیت نمیکنن و از اون یکی پسرا خیلی با ادب تر هستن.
اینجا پدرو مادرم عین پروانه دورم میگردن و همه چیز برام فراهم ولی من فقط دوست دارم سکوت باشه که آخر هفته ها نیست و الانم که عید داره میاد و ...
با خودم میگم چه عمه بدی هستم که بچه ها رو دعوا میکنم، حتی نمیتونم یک ساعت برم بیرون تا یه کم هوا بخورم، همیشه دراز کش هستم و صدای اینا عین پتک تو سرمه.