من یه آدم خیلی خیلی خیلی دلسوز ومهربون بودم
یه اخلاقی دارم اگه باهام خوب حرف بزنی خیلی خوب تر حرف میزنم واگه با پرخاشگری حرف بزنی منم از کوره در میرم شاید بخاطر کمبود محبته از جانب خانواده
بچه دوم خانواده بودم بعد من ۱ داداش و قبل من یه اجی
۵تا بودیم آخری هاشم ک اجی بودن
از بچگی باشدت تمام مادرم عصبی وافسرده بود ومدام عقده هاشد سرمن خالی میکرد ما رو کتک میزد خیلی زیاد تا حدی ک میرفتم زیر استمبلی قایم میشدیم و اون با شلنگ از شیشه حموم که ما درو بسته بودیم میزد ما رو
یادمه تو همون موقع ها ک نوجوون بودم ی سری منو زد منم هلش دادم حالا میرعت همه جا میگفت ک دست رو من بلند کرده
من کم خونی داشتم همش منگ بودم تنبل بودم هیچ وقت منو آزمایشگاه نبرد ومدام انگ تنبلی رو بهم میزد
یادمه آرزوم بدد زود بیدار بشم از خواب ک درس بخونم اما انقدر سر مسائل جزئی مثل کارهای خونه دعوا راه مینداخت ک ترجیح میدادم بخوابم شبا ک پدرم میومد با اون دعوا میکرد نمیدونم این همه دعوا از کجا آورده بود
خلاصه من تایم کنکورم بود باهزار دعوا ونشغله از مادرم پول گرتم وکلاس کنکور ثبت نام کردم مگه میشد تو اون خونه درس خوند فقط کلاسا رو میرفتم وشبا غصه دعوا ها رو میخوردم مدام آه ونفرین مادرم سر چیزهای کوچیک من داشتم تو اتاق درس میخوندن داد میزد بیا ظرفا رو بشور هنوزم از صدای زن هایی ک دادمیزنند متنفرم
جلوی جمع تحقیرم میکرد ک این کار نمیکنه آخه نصف روز مدرسه بودم میومدم هم کلی ظرع میشستم نمیدونم چرا انقدر ب من گیر میداد یادمه ی روز از مدرسه اومدم کیفمو گذاشتم تو سالن بعد دودقیقه کیفمو شوت کرد تو کوچه ک جمع کن منم عقده ای شده بودم سال دوازدهم ک بودم تو مدریه از ترس دعوا میموندم ک بلکه دیرتر برم خونه آرامش دارم
خلاصه سال کنکورم همسزم اومد ازم خواستگاری کرد ی دل ن صد دل عاشقم شد ولی من فکر میکردم ازدواج بده چون مدام مادر بی رحمم میگفت تو خونه شوهر کتک میخوری میمیری و... منم راستش میترسیدم ردش کردم اما همسرم با گریه وزاری خونه عموهام رفته بود ک یه کاری کن منم ی دل ن صد دل وثتی دیدم منو بدجور میخواد ومادرم هی منو از خونش بیرون میکنه قبول کردم
رفتیم محضر قرار بود ۳۰۰تا سکه بزنیممهریه من ب همسرمگفتم حق تحصیل حق کار هم میخوام همسرم گفت پس ۳۰ تا باهم حرف زدیم قبول کردم بابام اونجا بود گفت باشه مامانم نبود اومدیم رفتیم جشن عقد بعد عقد گرفتیم و مادرم شب متوجه شد چنان دعوایی با شوهرم راه انداخت ک نگو شوهرم گفت اگه تو ناراضی ای ۳۰۰تا کنم گفتم ن همون ۳۰ تا خوبه ولی بهش گفتم اگه خیانت کردی بهم چی گفت ن نمیکنم گفتم اگه خیانت کنی منم بهت خیانت میکنم وقسم خوردم
خلاصه از اونجا شد ک مادرم قبلنا باهام لج بود الان ازمن متنفر شد
بعد شوهرم خانوادش شهرستان بودن تو کارگاه جا داشت میخوابید دلش تنگ میشد برام با کلی میوه وخوراکی ک ۲تا دستاش پر پر بود میومد مادرموقتی همسرمو میدید اخم وتخم تیکه و...
همسرمم هفته ای ۱دفعه حتما میومد پیشم
ی روز مادرم گفت برا چی میادچ خبره هر شب هرشب اینجاست گفتم کی اومد هفته ای ۱دفعه میاد گفت نونمو میخوره و...ما هم بحثنون شد گفت برو برو برو ازت خسته شدم برو گمشو برو طبقه پایین خواهر شوهرت بشین فقط گمشو بعد ب شوهرم زنگ زد گفت خدا کنه زودتر عروسی بگیرید
منم ذله شده بودم فردا شبش ب شوهرم زنگ زدم گفتم بیا عروسی بگیریم گفت خونه نداریم گفتم مگه ابجیت ی اتاق نداره من همونجا حاضرم بشینم گفت ن من اصرار کردم خلاصه برج ۱۲ بود یهویی تصمیمگرفتیم با قرض عروسی بگیریممامان مهربونمم ب همین بهونه ک مهریه ت کمه گفت جهاز نمیدم
منم ب شوهرمگفتم گفت فدا سرت خودم میگیرم
اون موقع ۳۲میلیون زیاد بود ۳۲ تومن روی ی کم جهاز شامل فرش اجاق قابلمه ساعت کمد دادیم وبقیشم روی عروسی