حالا تو بیا و ی کاری کن
اول برو مشاوره با هم برین
دوم اینکه من میدونم عشق چه چیز عجیبیه درکت میکنم حالا با سیاست رفتار کن یعنی اینکه من موافقم در صلحم بهتر بگم کم کم حتی الکی ام شده به ظاهر موافقت کن بگو باشه من دیگه اون پسره رو دوست ندارم میخوام با خواستگارم ازدواج کنم بذار شل کنن انقدر گارد نگیرن از اون هوا بیان پایین
با پدرت با خوشحالی صحبت بکن بگو اره من خیلی ذوق دارم و فلان منتها یکم باید صبر کنید (الکی فکر نکنی واقعیا)
توی این اوضاع از خواستگارت ی شناخت نسبی پیدا کن و نقطع ضعفاشو شناسایی کن ، اگه پسر خوبیدنیست که احتمالا نیست و مامانیه با ی دختر کلکشو بکن ، حالا یا رفیقت یا هرچی بهش بگو تو به پای این پسره بپیچ خیلی رویایی باهاش رفتار کن ازش مدرک جمع کن بعد همون مدارکو بیار به بابات نشون بده بگو بیا این پسره همزمان داره خیانت بهم میکنه
خودش کلکش کنده میشهه.....