امشب با شوهرم دعوامون شد سر اینکه عید خونه ما باشیم یا جای خانواده س باهم فاصله هم دارن یه ساعت و نیم .هنوز تو عقدیم واضح گفت دلم تنگ شونه😥بعد گفت گریه کردی اعصابم خورد شد اینجور گفتم حرص ت درآد
از اینکه گفت دلم برای خانوادم تنگ شده وسال تحویل بریم پیش اونها ،شما ناراحت شدی وگریه کردی ؟ یا این ...
نه سال تحویل اصن یه شهر دیگه س نیست ش بعد گفت برگشتم میریم پیش خانواده من بعد من عید دیدنی های فامیلمون پارسال نرفتیم هدیه عاشون مونده چون تازه عروسم گفتم نکنه به چندروز بمونیم بریم عید هدیه داده مامانم به همه بچه هاتون ماهم عیدی مونو بگیریم پارسال پدربزرگم فوت کرد نشد بریم دیگ گفت نه من میرم دلم براشون تنگ شده پول مهم تره یا اونا؟در حالیه که بیست و نهم نصف شب میره دوم میاد ینی فقط دوروز وقفه افتاد دیگه گریه م گرفت کورا اینجوری دلتنگ من نیستی بعدش م آشتی کردیم گفت منظورم این بود تا چهار میمونیم میریم عیدی هارو بعد میریم جای ما دیگ اوکی شدم ولی کلا وابسته س و من خیلی ناراحتم
نه سال تحویل اصن یه شهر دیگه س نیست ش بعد گفت برگشتم میریم پیش خانواده من بعد من عید دیدنی های فامیل ...
عزیزم اونها خانوادش هستن ،ونمیشه که دورشون خط بکشه ،همانطور که شما هم خانوادت رو میخوای وهم همسرت رو اون هم همینجوره .شما باید کمی صبور تر باشی تا اذیت نشی ونزار گریه کردنت براش عادی بشه ،چون الان منت شما رو میکشه واز دلت در میاره ولی کم کم براش عادی میشه .
عزیزم اونها خانوادش هستن ،ونمیشه که دورشون خط بکشه ،همانطور که شما هم خانوادت رو میخوای وهم همسرت رو ...
خیلی تاحالا گربه کردم بازم گریه مو میبینن ناراحت میشه اما کلا خسته م از دوران عقد همش تو رفت وآمدم هیچکی درکم نمیکنه یک سال و سه ماهه عقدم دیگ نمیخوام برم خونه کسی میخوام خونه خودم باشم بخدا این یه سال همش خانواده ها در جریان مون بودم دلم میخواد مستقل شیم اصن به بقیه چه من چی به شوهرم میگم هروقت میخوام یه چی بهش بگم یهو باباش یا مامانش گوشاشونو نیز میکنن دیگ نمیخوام خسته م