قسمت مضحک این عشق وفا شد، به درک
دستم از دست تو یكباره جدا شد، به درک
تو مسافر شدی و بار سفر بستی و رفتی
و مهاجر صفت چلچله ها شد به درک
رد پای من و تو در سر هر كوچه به جاست
سهمم از تو فقط این خاطره ها شد به درک
روشنای شبم از پنجره ، سوسوی تو بود
رصد هر شب چشمت كه خطا شد به درک
صحنه آخر این قصه فروریختن آینه هاست
صحبت مردم اگر چون و چرا شد به درک
بی نزاكت شدم و حرف و كلامم شاید
واژه ی ساده ی هر بی سرو پا شد به درک...
اگر دوست داری برای سلامتی بیمارم دعا کن لطفا🦋