خانوادم خصوصا مادرم عامل اصلی بیماری های روحی منن آثارش هنوز باهامه شکنجه روحی و روانی وسواس فکری ترس اظطراب کمبود عزت نفس دوقطبی
خانواده همسرم مادر شوهرم اینقدر دخترشو دوست داره و بهش احترام میزاره مادر من فقط فکر پسراش بود تو خونه ما اگر مریض میشدی اگر میمردی هم نمیبردنت دکتر فقط بات بحث میکردن خودشونو از دکتر هم بالاتر میدونستن نه من بهتر میدونم اینو بخور دکتر لازم نیست بری هر کاری میخواستم بکنم نه نمیشه بدرد تو نمیخوره نه میدزدنت وای وای وای وای وای هر روز دعوا هر روز عذاب بی پولی پدری بی مسوولیت بی فکر خودخواه خودش غذا میخورد کاری نداشت ما گشنه ایم باعث شد همه تحقیرم کنن چون اعتماد به نفسمو از بین بردن در جامعه مادرم فقط تحقیرم کرد طرف نمیشستم فوشم میداد فقط فکر این بود کار خونه کنم خواهرم روانی من آخرین فرزند بودم یعنی سالم ترین عضو خانواده که بقیه اعضای بیمار بیمارم کردن برعکس من خواهر شوهرم در ناز و نعمت زندگی کرده الان فقط همسرم مایه آرامشمه که اونم مادر شوهرم حسادت میکنه و دوست نداره همسرم بام خوب باشه دامادشو مقایسه میکنه با پسرش اگر همسرم کار خونه کمکم کنه میگه نه پسرم گناه داره بچت بدنیا اومد پسرم نخواد بیدار بمونه کمکت بچه بگیره همه فکر بچه هاشون بودن غیر مادر بی شعور من مادرم فقط عاشق برادراش و پسراشه