می خواهمت،می دانی اما باورت نیست
فکری به جز نامهربانی در سرت نیست
دیگر شدی هرچند ، اما من همانم
آری همان شوری که دیگر در سرت نیست
من دوستت دارم تمام حرفم این است
حرفی که عمری گفتم اما باورت نیست
من آسمانی بی کران،روحی بلندم
باور کن این کوتاهی از بال و پرت نیست
ای کاش از آغاز با من گفته بودی
وقتی توان ِعریانیِ بازویِ پاییز است آغوشم
شب را به یاد مرگ صدها برگ می پوشم
گاهی صدایم را به یمن شعر می بلعم
گاهی سکوتم را به پاس عشق می نوشم
از اینکه با پای خیابان می روم تا اوج
بگذار صدها پله بگذارند بر دوشم
یک پلک از چشمت برای خلوتم کافیست
تا فکرهای مرده برخیزند از هوشم
مردم نمی گویند اما من حواسم هست
با زخمهایم چون پلنگی خسته می جوشم...
اگر دوست داری برای سلامتی بیمارم دعا کن لطفا🦋