کاش نمی رفتم همه تو قیافه
با من سرسنگینی بی دلیل
مخصوصا جاری .بعد خواستم سر حرف و باز کنم کوتاه و سرد جواب میداد .می گفتم چه خبر می گفت از چی
با شوهرم اوکی بودن ولی من نه
هیچ بحثی هم نبود
بعد من به شوهرم گفتم شام نمون .موند ولی .مادرشوهر هم اخم و تخم که غذا کم ه .من گفتم نمی خورم میل ندارم الکی .به شوهرم اندازه یه بچه غذا کشیده بود .برای دخترم هم هیچی نکشیدن
بعد ما فرش و پرده خریدیم اصلا یه مبارک ه نگفتن
بعد شوهرم مثل بچه ها لباس خریده بود آورد نشون داد یه مبارک ه نگفتن
با کلی حس بد اومدم بیرون