صبح رفتیم اردو و یاهت ۹ منو یکی از معلم هام باهم رفتیم پیاده روی و اینا ساعت ۱۰ و نیم برگشتم به جای خودمون دیدم ۳ تا از هم گروهی ها نج.سی خوردن و دیوانه شدن😭😭😭😭😭
و بقیه شون هم نیستن منم داشتم از ترس میمردم بعد سریع کیفم برداشتم و کل اردوگاه گشتم تا دوستام پیدا کردم همه چی خوب بود تاینکه اونا که دیوانه شدن هم اومدم پیش ما حالا اونا داشتن حرفای چرت میزدن و بقیه هم اب یخ و لیمو میرختن تو حلق اینا منم از ترس میخواستم گریه کنم و اشک تو چشمام جمع شده بود