۳۳ سالم بود
مسأله ازدواج داشتم😓
خیلی احساس تنهایی میکردم
خواستگار هم داشتم اما بدرد نمیخوردن
نیش و کنایه های مختلف از اقوام و دوست و آشنا دیگه آرامش و آسایش ازم گرفته بود
با افراد مختلفی آشنا شدم اما اکثرا ی مدت بعد درخواستهای نابجا داشتن و منم همونجا ولشون میکردم..حتی مراجعه ب دعا نویس هم امتحان کردم اما باز نتیجه نگرفتم دیگه خسته شده بودم
ی روز تو brt ی خانومی مذهبی و محجبه حوزه علمیه میخوند،نشست کنارم..ی حس آرامشی بهم دست داد..همینجوری شروع کردیم ب صحبت..ازاقا امام عص(عج) برام گفتن..از تنهایی آقا .همینجوری خیلی صحبت کردیم
اومدم خونه دیگه از اونروز آقا شد همدم تنهایی هام
هر روز باهاش صحبت میکردم .برای سلامتیشون نماز میخوندم.صدقه مینداختم.دعای عهد میخوندم دیگه جوری شده بود ک خواسته خودم فراموش شده بود و همه توجهم ب آقا و درک تنهایی ایشون بود.هرچند وسعت تنهایی ایشون قابل درک نیست بعد یکسال ی آقای خوب.متشخص.اونحوری ک خودم دوس داشتم.ب لطف آقا و البته معرفی یکی از اشناهامون برای خواستگاری اومدن و منم قبول کردم.