تنگ روز هایی که از مدرسه میومدم می دیدم غذا رو بخاری ه
دلم تنگ روز های شده که عاشق خرید عید بودیم
دلم تنگ ه سادگی شده که نه اتاق خواب بچه بود نه چیزی همه بچه ها پیش هم می خوابیدن
دلم تنگ ه درخت سیب حیاط مون شده که الان جا شو به آپارتمان داده
دلم تنگ مادربزرگ شده که سر نماز با زبون محلی خودش برام دعا می کرد که مثلا فرشته ها برم غلط امتحانمو پاک کنند .کجاست الان زیر خاک خوابیده
دلم تنگ ذوق شام شب عیده
دلم تنگ سهم آجیل ه که مامانم بسته بندی کرده
کجاست اون مادر که درو برام باز کنه
دلم تنگ طاقچه و قرآن ه که عیدی بده بهمون
دلم تنگ هفت سین ساده روی سفره روی فرش ه
دلم تنگ دور همی و شام ساده مامان ه
کاش میشد برگردم به همون روزا