ازدواج کردم با مردی که هم رشته ای خودمه، دوستم داره و وضع مالی نسبتا خوبی هم داره ، خونه داره و دو تا ماشین توی ۳۲ سالگی کار خوبی هم داره ، هیچ وقت ازم چیزی و دریغ نکرد و خسیس نبود و ..... خلاصه که ادم خوبی بود
اینا رو نگفتم جهت فخر فروختن
پدرم با ازدواجم خیلی موافق نبود البته کلا آدم ایی هست که هیچی ایده آلش نیست و من هیچ وقت کافی نبودم براش
کارخونه ای که پدرم توش کار میکرد ، رییس کارخونه یه پسری داشت که هم خیلی بزرگتر بود از من و متاسفانه هم دیابت داشت و نیاز به تزریق انسولین و هم مینور بود ، پدرم بخاطر سرمایه شون دوست داشت که باهاش ازدواج کنم ، اما هیچ وقت مستقیم پسره یا خانواده اش حرفی از ازدواج نزدن اینجور که پدرم میگه فقط یکی دو بار انگار غیر مستقیم مثلا گفتن که مهمونی داشتن ما هم دعوتیم و بریم ....
ادامه شو پست بعد میگم