2777
2789
عنوان

یه ماجرای بامزه یادم افتاد

70 بازدید | 2 پست

یه زمانی توی یه شرکتی کار میکردم، باید میرفتیم زمین و شرایط منطقه رو میدیدیم برای احداث پروژه

من با یه همکار آقا رفته بودیم ، اون زمان هردونفرمون مجرد بودیم و رودربایستی داشتیم. از یه مسیری که شیب دار بود و رودخونه داشت رفتیم بالا، خیلی جای خلوتی بود، آقا جلو میرفت منم پشت سرش، موقع برگشت به سمت ماشین، مسیرمون عوض شد، خلوت تر و صعب العبورتر، یهو یه جا اون رد شد، من گیر کردم. هیچ جوره نمیتونستم رد بشم. اونم وایساده بود توی رودربایستی نه اون روش میشد به من بگه بیا کمکت کنم نه من. یهو دیدم یکی از بغل دستمو گرفت، یه خانوم روستایی بود، گفت بیا دختر نگاه کن، پاهاتو اینجاها بذار و ردم کرد. وای عین یه فرشته ی نجات بود، قبلش اصلا کسی اونجا نبود، بعدشم سریع رفت و غیب شد

فکر کنم یه فرشته ی الهی بود که نذاره ما به گناه بیفتیم 😆

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792