از زندگیم راضی نیستم از شوهر نامردم متنفرم از همه چیزش از بیمار روانی بودنش از نگاهش از دهن بو گندوش از دروغاش از هرزه گریاش از خرفای دروغش احساسای هوس الودش حالم بهم میخوره بخاطر بجها هم با من میگیره ب دخترم گفتم برو اونور مشقاتو بنوییس بحرفم نکرد دفترشو رو فرش هل دادم بره سمت اتاقش شوهر اشقالم مثل سگ با من رفتار کرد ولی معلوم نیس دلش از باسن کدوم ج نده پره بچها چرا من نمیمیرم راحت شم
محل نده بهش بزار هر کار میخواد انجام بده انگار مرده
همین طورم هستم بابا خود رزلش میاد ک عقدهاشو ب نهوی سرم خالی کنه باز دوباره پول وکییل و خونه بابام برم دیگه سرمو میبرن بقران تقصیر خود اشقالمه ک چند ماه پیش برگشتم تو همین جهنم حقمه ولی نمیتونم نمیخوام دیگه جیزیو حس کنم کاش مرگ مغزی شم برم کما یا اصلا تیکه تیکه شم بمیرم فقط زورم گرفته از زندگی و سرنوشتم هر چی بگم فقط خونه دله
بخدایی ک میپرستم در توانم نیس تو بیمارستات قرص خرده بودم قرص قند قندم شده بود ۲۰ دکتر روانشناس امد گفت بخاطر بجهات اگر بمیری روحت عذاب کشیدنشونو میبینه الان حوری هستم ک از مرگ و زندگی متنفرررررم میگه خدا چرا خلقم کردی صبرم ندادی کاش بچه نمیداشتم کاش از بی بچگی زندگیم خراب میشد این ادم حیونه روانیه باباش بیمارستان روانی بستری بوده تو بچگیشم خود شوهرم باباشو دیده یه خانومو لمس میکرده اینا رواتی هستن منم روانی کردن
اون دنیا هر چی باشه بابت گند و گناه خودمون میسوزیم ن دیکران ترو خدا خوشبحالتون ک اینقدر اعتماد بنفس و عذت نفس دارین من هیچی ندارم و نمیخوامن داشته باشم از خدا بد جور شاکی ام چرا منو افرید مادرم دوتا دختر دیگم داشت از همون بجگی بهم گفت تو رو ناخواسته باردار شدم من خودم موندم از زندگی هیچ خیری ندیدم گفتن و نگفتن سرنوشتم دردی دوا نمیکنه گاهی ب سرم میزنه برم تو کوهی جایی خودمو پرت کنم کسی جنازمم پیدا نکنه