همیشه از بلاتکلیفی متنفر بودم ...
منو یاد دوران پشت کنکورم میندازه ...
اینقدر اون دوران تحت فشار بودم که نمیدونستم از خودم چی میخوام و حتی اونموقع هم که میدونستم چی میخوام باز تا روزی که قبول نشدم ،بلاتکلیفی بزرگترین مشکلم بود ...
فکر میکردم میام دانشگاه و تموم میشه ولی نشد ...
بلاتکلیفی همیشه هست ...تو زندگیم عجیب پر رنگه ،بلاتکلیفی از بین نمیره ،فقط از یه شکل به شکل دیگه منتقل میشه ...
اینقدر رفتاراش متناقضه که نمیفهمم چی میخواد ازم ...آقای دارسی عزیزم !اینقدر مثل دارسی نباش ...
اینقدر منو اذیت نکن 🙂من دیگه نمیکشم ...
اینکه تو چشماش پر از حرف هست ولی هیچی نمیگه ازارم میده ...
هه ،مثل خودم که نگاه میکنم و بعد سرمو خم میکنم و به راهم ادامه میدم ،پر رو پر رو تو چشمای هم نگاه کردیم ،تا خواستم برگردم به روال روتین قبلمون و در حال لبخند زدن بودم ،روشو برگردوند ...اصلا مشخص بود حواسش به حرفای کناریاش نبود ،خودش کم بود ،اطرافیانشم منو میشناسن و دور و بریامو میشناسه ...
بد تر از اون منم ،با هر جنبنده ی مذکری بدون خجالت حرف میزنم ولی وقتی با اونم خجالت میکشم ،استرس میگیرم ،هول میکنم و تمام حرفام یادم میره وقتی نگاهم بهش میفته و میرم رو دور تند ،وقتی تو چشماش نگاه میکنم و کنارش وایمیستم به مرور برمیگردم به تنظیمات کارخونه ام 😅
ولی گاهی به این فکر میکنم که نکنه فرد دیگه ای رو دوست داشته باشه ...هر چند مهم نیست ،بعد از اون برام میمیره و من به زندگیم ادامه میدم ...
خیلی چیز مزخرفیه این تجارب ...تو زندگیم فکر نمیکردم دانشگاه اینجوری بگذره ...
کاش تا عید تکلیفم مشخص میشد 🙂
برم درس بخونم ...