نمیدونم چ مرگمه واقعا ن درست حسابی میتونم بخوابم ن کاری کنم
خیلی بیحوصله شدم ک تا باهام بحث نکنن ک چرا غذا نمیخوری یادم نمیاد اصلا باید غذا میخوردم
بعضی وقتا هم حوصله ی غداخوردنم ندارم شاید خیلی عجیب باشه ولی حوصله نفس کشیدنم ندارم
هیچ اتفاق خاصیم الان برام نیفتاده فقط بیحوصلم
ب چیزی فکر نمیکنم ولی تمرکز هم ندارم فکر درگیر هیچیه
دلم میخواد با کسی صحبت کنم ولی بازم میبینم حوصله ندارم
انگار ادمی ک قبلا بودم مرده انقدر تفریح نکردم ک یادم رفته تفریح یعنی چی
از هرکاری ک دوست داشتم دست کشیدم
خیلی دلم میخواد ب تمام ادمایی ک باهاشون برخورد میکنم بگم توروخدا بمن کمک کنید خودمو حمعو جور کنم ولی حوصله نصحیت و شعار ندارم
میدونم ک باید خودم خودمو مجبور کنم ولی حال ندارم
احساس میکنم روحم مرده و جسمم ک فقط زندس
هرروز دارم از روزای قبل بدتر میشم و هیچکس اینو متوحه نمیشه
هم زنده بودن بده هم مردن یچیزی بین این دوتا رو نیاز دارم