واسه ناهار مامانم غدا درست کرده بود کته شفته بعد انداخت گردن من😐 گفت حواسم نبوده فکر کردم فلانی یعنی من درست کرده. دروغ گفت چون من خواستم ابکش کنم گفت نه کته خوشمزس کته کن منم گفتم کته هام خوب درنمیاد خودت بزار که شفتش کرد بعد داداشم محکم بشقاب برنجشو گذاشت جلو گفت بخووور با یه لحن بدی منم هیچی نگفتم فقط اخم کردم بعدش دراز کشیده بودم درس میخوندم کتابو نزدیک صورتم گرفته بودم اومد تو اتاق کتابو چسبود به صورتم گفت بخون کور شی😐قبلا ادمتر بود. اخرشم الان سر اینکه کی اشغال بزاره دم در دعوامون شد گفتم بزار من دستمو تازه مرطوب کننده زدم نمیخوام دوباره بشورم لج کرد گفت نمیزارم من رفتم گذاشتم وقتی برگشتم هر هر میخندید که خوشم میاد رو حرف خان داداشت حرف نمیزنی منم کلا امروز میزون نبودم گوشم اذیتم کرد امروز برگشتم هرچی از دهنم دراومد گفتم بهش گفتم خان داداش بی عقل و لج باز نفهمو فقط باید بی محل کنی انگار ک وجود نداره بعدم اومدم تو اتاقم درو بستم😑 از رفتارم بدم اومد ولی دلم خنک نشد میخوام بزنمش