من اعصابم از مامانم خورده امروز میخاس بره بازار گفتم فردا بریم چون خونه آبجیم بودم ولباس برای بیرون نیاورده بودم با شلوار توخونه ای بودم مامانم وابجیم رفتن بازار منم باهاشون قهرم بعد مامانم من ازش پول میخاستم لباس برام خرید منم گفتم از روپولام حساب کن ولی برای آبجیم و داداشم پول داد ولباس براشون خرید امشب توسرم زد گفت برات لباس خریدم منم گفتم ازت پول میخاستم