خاله بازی که میکردیم من بچه تر از همه بودم زورم نمیرسید شوهر گیرم نمیومد 😑 اما اسمش پارسا بود
خلبان بود همیشه تو ماموریت بود
یه روز که سبزی تازه برای کوکو چیده بودم خبر شهادتشو بهم دادن مراسم تشییع باشکوهی بود اونقد خاک تو سرم ریخته بودم که تو حموم انقد کتک خوردم که نزدیک بود برم پیش پارسا 😐😐😐😂😂😂