2777
2789
عنوان

خیانت مامانم

1029 بازدید | 61 پست

به قرآن قسم دروغ نمیگم اتفاق هم واسه همین چند روزه ۱۷ سالمه و... اتفاق از جایی شروع شد که یکی به من زنگ زد به گوشی خودم بعد این چند بار زنگ زده بود من برنداشته بودم بهتره بگم من کتابخونه میرم درس میخونم اکثرا حالت سکوت و مزاحم نشویده اومدم خونه حدودای پنج بعد از ظهر بود این طرف به من زنگ زد اصلا حرف نزد منو قطع کردم همینطوری چند بار همینطوری شد بعد فکر کردم پسر خالمه داره باهام شوخی می‌کنه گوشی و دادم به داداش کوچیکم دوازده سالشه ششم ابتدایی مثلا اون حرف بزنه شاید حرف زد بعد حتی اون موقع هم صحبت نکرد خودم گرفتم گفتم کی هستی؟ بعد گفت گوشی و بده به مامانت گفتم نمیدم تو کی هستی و... بعد گفت مامانت کجاست گفتم به تو ربطی نداره همینطوری داشتم میگفتم به تو چه و... تو کی هستی و اینا طرف گفت اصلا می‌دونی مامانت از چه کار هایی در میاد ؟ بعد گفت دیروز چرا مامانت ۲ ساعت رفته بود تو قلم چی مونده بود مگه درس میخونه مامانت گفتم رفته بود شهریه سال بعد و چک هاشو بده بعد گفت دو ساعت ؟ بعد همینطوری بحث باز شد طرف بهم گفت دیروز با گوشی دوستت به مامانت زنگ زدی درسته ؟ گفتم آره تو از کجا میدونی اصلا پشمام ریخت طرف همینجوری داشت همه چیو میگفت انگار که مامانمو تعقیب می‌کنه بهم گفت از مامانت عکس دارم گفتم تا نفرستی باور نمیکنم و... طرف گفت وقتی مامانت اومد می‌فرستم من با کلی دردسر شمارشو تو شاد پیدا کردم نه تو واتساپ بود نه تلگرام بعد یه عکسی فرستاد که عادی بود ولی با یه چت گفتم این چیزی نیست منم میتونم یه عکس از اینستای کسی بردارم با دوستم چت درست کنیم(داشتم خودمو قانع میکردم) بعد طرف گفت عکسای بیشتری دارم من گفتم بهش کارت تله پوله میخوای پولی چیزی بگیری بعد طرف گفت یکی میخواد پولای منو بدزده و... بعد گفت به مامانت زنگ بزن ببین کجاست زنگ زدم پرسیدم مامانم تو یه مهمونی بود گفت دارم میام برا چی میپرسی و... بعد طرف پرسید کجاست مامانت گفتم به تو چه نگفتم بهش زنگ زدم بعد طرف گفت مامانت تو یه مهمونی هست با پسرا و اینا،طرف گفت که مامانت اینا که پست از مهمونی میزارن پسرا عقبن از جلو ویدیو میگیرن و... بعد مامانم اومد خونه با چهار تا کیک از این قنادیا دیدم همین طرف با یه شماره دیگه داره به مامانم زنگ میزنه صداش کپی همون مامانم سریع قطع کرد منم جریان و بهش گفتم مامانم نمی‌دونم به دروغ یا واقعیت که با یکی از دوستام هم همین کارو کردن دوستم بلاک کرده همه شماره هاشو به منم اصرار کرد که بلاک کنم و... منم نکردم چون دیدم استرس و بهش با خونسردی گفتم تو که کاری نکردی ترسی نداره ببینیم این مریضیش چیه طرف زنگ زد گذاشتم بلند گو مامانم هم می‌شنید طرف میگفت که ده روز پیش که مامانت رفته بود به یه تولد نمی‌دونم کی بعد از اونجا اومد خونم بهم میگفت مامانت میخواد سریع بابات سرشو بزار زمین بمیره با دوست پسرش بره گفت که بچه ها هم مهم نیست و اینا جالب بود که بابام دیروز همون روز رفته بود تهران به خاطر مریضی پدر بزرگم که بردن تهران خون می‌زدند و... خلاصه یه دفعه مامانم با یه دفعه گفت میرم طرف و به اطلاعات میدم وقتی طرف داشت باهام صحبت میکرد طرف خندید بعد مامانم رفت پایین اون یکی گوشی طرف زنگ خورد من فهمیدم مامانمه بعد طرف با من قطع کرد با اون صحبت کرد بعد که مامانم برگشت طرف عکسی و که به من فرستاده بود و هم پاک کرد تعجب کردم به مامانم گفتم زنگ زدی به طرف گفت آره زنگ زدم فحشش دادم گفتم چرا اینجا فحش ندادی گفت نمی‌خواستم بشنوید بعد گفتم چرا عکس و پاک کرد گفت نمی‌دونم شاید ترسیده در صورتی که وقتی مامانم به طرف گفت به اطلاعات شمارتو میدم خندید مرده فهمیدم اینجا یچیزی نمیخونه بعد یه نیم ساعت بعد اون بابام برگشت مامانم هی اشاره کرد نگو بهش و من گوش ندادم و گفتم به بابام همه چیو با جزئیات بعد به بابام شماره طرفو دادم فحشش داد و مامانم گفت رک بهتون میگم طرف از من رابطه میخواد منم نمیرم باهاش هی مامانم تو گوشی بود معلوم بود داره چت می‌کنه من هی میرفتم اتاق صفحه خالی نشون میداد طرف گفت بقیه عکس ها رو به واتساپ مامانت می‌فرستم بگو از بلاک در بیاره مامانم قبول نکرد این اتفاق قبل اینکه من طرفو تو شاد پیدا کنم افتاد گفت می‌خوام تو گوشی خودت ببینی هیچی نیست رفته رفته قضیه بدتر میشد منم فرداش امتحان عربی داشتم با این دغدغه نمیتونستم هیچ کاری بکنم مامانم هی میگفت گوشیتو بده من برو درستو بخون و... حالا بعد این که بابام اینا فهمید دیگه تموم شد اون روز قضیه فردا پاشدیم رفتیم مدرسه برگشتم از اونجا رفتم خونه دیدم داییم لامصب اون مرده به اون یکی داییم هم پیام داده ازش ده میلیون پول خواسته اونم به دایی بزرگم گفته اونم زنگ زده به بابام گفته تو غیرت نداری بابام هم گریه کرده کلی و قضیه رو گفته و شماره های طرف و به داییم داده که باهم پیدا کنن و پشت اون پدر بزرگم اونم دنبال اون میگشتند بعد با طرف حرف زدن چیزای بیشتری فهمیدن بقیه شو میگم الان دیگه زیاد شد 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

قضیه بزرگی خب چطوری خلاصه کنم 

خب این یارو همه ش میخواد پول تلکه کنه مادرت ازش شکایت کنه بعنوان جرم پخش عکس بره پلیس فتا

آقایون سایت درخواست دوستی نفرست نفرست،خانمهای بالای۳۰ یا حتی ۴۰ نظر بدن ممنونم🙏🏻

خببب 

امضات

میای بدبختی هات رو به اشتراک میزاری و درد دل میکنی به وقت شادی هم به اشتراک بذار تو شادی هات هم سهیم بشیم یا میترسی چشم بخوری ؟😊 اگه همچین فکری میکنی از دردات هم نگو تحمل این حجم از انرژی منفی رو ندارم😊😊😐

الان بابات چی میگه؟ 

مادرت چه راحت جلو بابات و شما گفت که طرف ازم رابطه میخواد .

چه مردها واقعا بیغیرت شدن

درزمینی که زمان کاشت مرا گل زیبایش بجز خار نبود...پستی و هرزگی و هرزه دری حسرتا بهر کسی عار نبود
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز