هآی؛من دِلوینم🌱✨اندکي سن دارم + یاری که با گذشت کلي چالش دوونیم ساله به هم رسیدیم🥹🤌🏻(او نه تنها لب هایم را می خنداند بلکه باعث لبخندِ قلبم هم میشود🫂♥️🔗)درحال حاضر تازه کارم و مشغول به خیاطي✂️دختری با اصالتِ بلوچم🪄علاقه مند به تجربه های جدید و حالِ خوبم🤍بزرگترین قلب مال اونیه که انرژی مثبتش رو به دیگران منتقل کنه✨به امید ساختنِ آینده ای زیباوخوب…
دایی ام دو سال پیش تو ماه رمضان شب با چندتا جوونا اشنا میرن یکم تفریح کنن برگشتنی با موتور میان یه ماشینی از پشت بهش شلیک میکنه .و دایی عزیزم شهید میشه نه کسی دیده کیه چی بود چی نبود ...دایی ام روزه میگرفت و نمازشو میخوند .چند روز قبلش سر کار همه باهم آشنا و فامیل بودن گفتن تو روزه ای و شوخی کردن باهاش دایی م گفته من میرم بهشت انگور بهشتی رو میخورم ...کارگری میکرد با سه تا بچه و مادر و خواهر بیوه ...یه شب به من زنگ زد گفت شوهرت دور برش نمیتونه برام کاری پیدا کنه ..خسته شدم از کارگری ...منی که حافظه خوبی ندارم حرف هایش هنوز تو گوشمه ...لطفا دعا کنین قاتلش گیر بیاد
معتاج دعا خیرتونم.یه صلوات بفرستید لطفاً.. تا کفش کسی رو پات نکردی در مورد راه رفتن اش قضاوت ..نکن ..
دیدی آن شب چه شد؟😔 پدر دیگر بیدار نشد... در گوشه ی تاریک و حزن آلود خانه... دیدی پدرم چشم بست؟ بی خداحافظی، بی حرف، بی پند و ناگهانی؟ دیدی فرزندانش را؟ سیمای غمگین دخترش را؟دیدی غم چشم پسرانش را؟ دیدی نفس در سینه حبس بود؟ چشمان در تمنای اشک بود؟ دیدی غم آسمان را؟ قطرات اشک بالا را؟ دیدی سکوت پرندگان را؟ ناله ی دلگیر باد را؟ دیدی که دیگر حرفی برای گفتن نبود؟ فقط اشک بود و اشک بود؟ دیدی که روز به سیاهی شب بود؟ آفتاب به سردی یخ بود؟ دیدی که دیوار ها را تاب ایستادن نبود؟ شمع را جان سوختن نبود؟ زیرا که دیگر عشق نبود🖤گرما نبود😭پدر نبود... 😔😔