دختر خاله های م مامانم هم سن منن بعد از کلی بیخاستگاری ازدواج کردن انقدر خواستگار نداشتن که ماماناشون همیشه میومدن گریه میکردن میگفتن خوش به حال دخترتو که داره من چهره زیبایی دارم و خانوادهام از هر لحاظ موجه و وضعیت مالی خوبی هم داریم ولی تا حالا قسمت نشده
خلاصه مامانم بعد از ازدواج اینا شروع کرد به سرکوفت زدن😭که نمونی و .....
یه پسری هم سن خودم تو دانشگاه بود بهم ابراز علاقه کرد منم قبول کردم
کم کم وابسته هم شدیم
البته خودم سر اینکه خسیسه یا نه خیلی مرددم چون الان کار ندارع و زیاد خرجم نمیکنه حالا بازم نمیدوم
تفاوت فرهنگی هم داریم اونا لرن ما ترک
خلاصه مامانم اوایل هیچی نمی گفت و
حالاجدیدا میره رو مخم که نه مناسب نیست و...😭😭😭😭😭😭
خو من چه کار کنمممم😭😭😭😭
این آقا پسر میگه بری میمیرم من جز تو کسی ندارم و....
خودمم کمی وابسته شدم چون زبون خیلی مهربون و خوبی داره
درسش تموم شه میخواد بره سربازی و بعد بیان خواستگاری
خودش میگه برای ورود به کار پارتی داره باباش
نگران نباشم
ماشین داره
یه خونه هم داره تو روستا که گفته بعدا گرون تر شه میفروشه
نمیدونم چه کار کنم😭😭