من تقریبا هشت ماه خونه خودم یک شهر دیگ زندگی کردم چون مامان بابام یک جا دیگ بودن
اولین روز ک رفتم همه چی خاک گرفته بود چون خونه ویلایی و بزرگ بود خیلی کار داشت چند وقت بود کسی نرفته بود فقط میرفتن ب درختا میرسیدن
بعد تمیز کردم و آخرش عصر شد رفتم درختا رو آب دادم روی تخت حیاط دار کشیدم اینقدر سکوت و راحتی حس کردم ک نگو بو خاک و نم هم بود هیچ وقت یادم نمیره 🥺
بعد میرفتم خرید مهمون میومد دوستام میومدن
البته من رفته بودم ک درس بخونم خونه و یکمم بخاطر مشکلات شخصی ب دور باشم ولی همین ک باید خودت کارات و میکردی و برنامه میچیدیی خیلی خوب بود
مثلا دوستم با نامزدش اومدن یه روز خونه اینقدر خوب بود خرید رفتم قبلش غذا آماده میکردم
هرچند من تو خونه مامان بابام هم راحتم چون کسی نیست همه کار میکنیم اکثر مواقع نیستن