دیروز از کاری ک جاریم کرده بود عصبی بودم داشتم با شوهرم بحث میکردم ( چون تا قبل از این خیلی سنگ جاریمو ب سینه میزد)
مامانم کنارمون بود اعصابش خورد شد رو به من گفت شاده هنوز مونده فلانیا(شهر همسرم اینا) رو بشناسی اینقدر ادمای حیله گر و دروغگویی هستن تو نمیدونی
شوهرم ناراحت شد ولی چیزی نگفت با مامانم خداحفظی کرد ب منم گفت نگران نباش تا الان نذاشتم از این ب بعدشم نمیذارم ناراحت بشی
دیشب شوهرم زنگ زد ک حرف مادرت بد بود مگه من چکار کردم مادرت اینجوری حرف زد
منم سعی کردم ماله بکشم گفتم منظورش فلانی بوده تو ک میدونی از اون دلخور بود
بیچاره چیزی نگفت
ولی واقعا دلم نمیخواد نقطه ضعف دستش بدم ک بیاد بگه خانوادت اینجوری کردن با من اینجوری حرف زدن