اسمم آناهیتاست و یک دختر به نام مروه دارم 18 سالم بودم بود توی بازار های صادقیه تهران خونه و مغازه داشتیم مغازه رو هر ماه کرایه میدادیم و پدرم استاد دانشگاه و مادرم هم استاد و معلم بود یک خواهر به نام آنا دارم که از خودم بزرگتره و توی کنکور مهندسی طراحی نقشه کشی قبول شدم با رتبه خوب ولی وقتی وارد دانشگاه شدم با دختر به مرجان آشنا شدم مرجان یه برادر به مهرزاد داشت و تازه فیزیوتراپی شو شروع کرده بود من و مرجان تازه وسطای درسمون بود که تصمیم به زدن یک قسمت نقشه کشی کردیم خواهرم که اصلا اهل درس خوندن نبود همون دانشگاه آزاد رو رفت و دیگه ادامه نداد ولی خب من درسمو ادامه دادم پدر مرجان وقتی با پدرم آشنا شد تصمیم گرفت مغازه پدرم رو واسه مرجان بخره ولی پدرم قبول نکرد و مغازه رو رهن داد و با پول خودش و پس اندازش برام با مرجان شریکی مغازه شرکت مانندی زد که رفت و آمد مهرزاد به مغازه شروع شد هفتسال از من بزرگتر بود و من که تازه دانشگاهمو تموم کرده بودم سعی کردم خواهرم منشی دفترمون بشه اونم قبول کرد ولی سعی نزدیک شدنش به مهرزاد زیاد بود