2821
2789

اسمم آناهیتاست و یک دختر به نام مروه دارم 18 سالم بودم بود توی بازار های صادقیه تهران خونه و مغازه داشتیم مغازه رو هر ماه کرایه میدادیم و پدرم استاد دانشگاه و مادرم هم استاد و معلم بود یک خواهر به نام آنا دارم که از خودم بزرگتره و توی کنکور مهندسی طراحی نقشه کشی قبول شدم با رتبه خوب ولی وقتی وارد دانشگاه شدم با دختر به مرجان آشنا شدم مرجان یه برادر به مهرزاد داشت و تازه فیزیوتراپی شو شروع کرده بود من و مرجان تازه وسطای درسمون بود که تصمیم به زدن یک قسمت نقشه کشی کردیم خواهرم که اصلا اهل درس خوندن نبود همون دانشگاه آزاد رو رفت و دیگه ادامه نداد ولی خب من درسمو ادامه دادم پدر مرجان وقتی با پدرم آشنا شد تصمیم گرفت مغازه پدرم رو واسه مرجان بخره ولی پدرم قبول نکرد و مغازه رو رهن داد و با پول خودش و پس اندازش برام با مرجان شریکی مغازه شرکت مانندی زد که رفت و آمد مهرزاد به مغازه شروع شد هفتسال از من بزرگتر بود و من که تازه دانشگاهمو تموم کرده بودم سعی کردم خواهرم منشی دفترمون بشه اونم قبول کرد ولی سعی نزدیک شدنش به مهرزاد زیاد بود

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

خلاصه از اون اصرار که به مهرزاد نزدیک بشه و من که تازه توی جوونی بودم و عاشق مهربونی و غرور اون شده بودم تا اینکه مهرزاد اومد خواستگاریم و آنا عوض شد همش می گفت دختر باز جواب رد بده اما من قبول نکردم سن 24 سالگی با مهرزاد نامزد شدم نامزدیم توی باغ قشنگی برگزار شد با ده ها  هدیه گرون ولی حیف که آنا اذیتاش شروع شد همش با تیکه هاش اذیتم میکرد

2825
2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

قیافه بچه وقد

maix | 15 ساعت پیش
2791
2779
2792