2777
2789

اسمم آناهیتاست و یک دختر به نام مروه دارم 18 سالم بودم بود توی بازار های صادقیه تهران خونه و مغازه داشتیم مغازه رو هر ماه کرایه میدادیم و پدرم استاد دانشگاه و مادرم هم استاد و معلم بود یک خواهر به نام آنا دارم که از خودم بزرگتره و توی کنکور مهندسی طراحی نقشه کشی قبول شدم با رتبه خوب ولی وقتی وارد دانشگاه شدم با دختر به مرجان آشنا شدم مرجان یه برادر به مهرزاد داشت و تازه فیزیوتراپی شو شروع کرده بود من و مرجان تازه وسطای درسمون بود که تصمیم به زدن یک قسمت نقشه کشی کردیم خواهرم که اصلا اهل درس خوندن نبود همون دانشگاه آزاد رو رفت و دیگه ادامه نداد ولی خب من درسمو ادامه دادم پدر مرجان وقتی با پدرم آشنا شد تصمیم گرفت مغازه پدرم رو واسه مرجان بخره ولی پدرم قبول نکرد و مغازه رو رهن داد و با پول خودش و پس اندازش برام با مرجان شریکی مغازه شرکت مانندی زد که رفت و آمد مهرزاد به مغازه شروع شد هفتسال از من بزرگتر بود و من که تازه دانشگاهمو تموم کرده بودم سعی کردم خواهرم منشی دفترمون بشه اونم قبول کرد ولی سعی نزدیک شدنش به مهرزاد زیاد بود

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

خلاصه از اون اصرار که به مهرزاد نزدیک بشه و من که تازه توی جوونی بودم و عاشق مهربونی و غرور اون شده بودم تا اینکه مهرزاد اومد خواستگاریم و آنا عوض شد همش می گفت دختر باز جواب رد بده اما من قبول نکردم سن 24 سالگی با مهرزاد نامزد شدم نامزدیم توی باغ قشنگی برگزار شد با ده ها  هدیه گرون ولی حیف که آنا اذیتاش شروع شد همش با تیکه هاش اذیتم میکرد

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792