اقا من دیروز داشتم از کلاس برمیگشتم...تا یه تاکسی گیرم بیاد طول کشید چون از مسیرش زیاد تاکسی رفت و امد نداشت...خلاصه من دیدم یه پراید مشکی با شیشه های فوق دودی وایساده اونطرف خیابون ...راننده زل زده به من...اولش فکر کردم یه مزاحم گذراست ...الکی خودم رو مشغول گوشی نشون دادم و اینکه مثلا دارم زنگ میزنم...الکی شروع کردم به حرف زدن که مثلا یکی پشت تلفن هست..یکم بعدش رفت...منم یکم خیالم راحت شد و بالاخره تاکسی گیرم اومد و من رو رسوند...منم با خیال راحت داشتم میرفتم سمت خونه..که دیدم سرکوچمون وایساده ..وای نمیدونید زیر دلم یک ان خالی شد...هیچی پدر و مادرم که اصلا شمال نبودن رفته بودن جنوب و زنگ زدن من فقط نگرانشون میکرد....حالا از شانس گند من دایی و عمو و حالا خاله و زندایی و..هیچکی جواب نمیداد..خلاصه نرفتم اصلا سمت کوچه و تصمیم گرفتم پیش سوپری محلمون که اشنای بابام بود تا حرکت کردم ماشین رو روشن کرد و با سرعت اومد سمتم... از ماشین که پیاده شد اسپری فلفل رو در اوردم زدم تو چشماش دو تا پا داشتم...دو تا پا دیگه قرض گرفتم... همینطوری که داشتم فرار میکردم گفت مهسا گفته تازه کارم باهات شروع شده...