سلام🌺
خیلی وقتها شده از دور به زندگی کسی نگاه کنید و اون فرد از نظرتون خوشبخت بنظر برسه
من یکی از اونهایی بودم که از دور خوشبخت بنظر میومدم و خیلیها بهم گفته بودن کاش ما جای تو بودیم اما درون زندگیم جور دیگری بوده
در ظاهر خانوادهی خوب و آرومی داشتم
از بهترین دانشگاه ایران ارشد گرفته بودم ؛ شغل و درآمدم هم خیلی خوب بود
دوست و آشناهای زیادی هم داشتم و زیاد سفر و مهمونی میرفتم و این رو میشد از اکانتم در فیسبوک و تانگو فهمید
نامزدم هم آدم موفقی بود و با خانوادهاش هم رابطه خیلی خوبی داشتم.
اما در اون دورانها بارها تصمیم گرفتم خودکشی کنم
یک روز خیلی تصمیمم جدی بود ؛ اونموقع خونهام مستقل از خانوادهام بود و جدا زندگی میکردم .
خونه رو مرتب کردم.
رفتم دوش گرفتم.
نشستم وصیتنامه نوشتم و تکلیف همه چیز رو مشخص کردم بعد به دلم ننشست و نشستم تایپش کردم و چندبار ویرایشش کردم تا دلخواهم شد و پیرینتش گرفتم ( حتی در زمان مرگ هم ایدهآلگرا بودم😅)
برای تک تک کسایی که برام مهم بودن صدا ضبط کردم و ریختم روی فلش
میخواستم همه چیز رو تموم کنم اما هی تعلل میکردم
یکی از کسایی که براش کار میکردم باهام تماس گرفت و گفت یه قرار بذاریم و هم رو ببینیم تا یه مواردی رو در مورد روند کار بررسی کنیم
منم روی لباس خونگیهام یه بارونی و یه شال پوشیدم و بدون آرایش و حتی بدون شونه کردن موهام رفتم سر قرار
نیم ساعت زودتر از ساعت مقرر رسیدم و تکست دادم گفتم من رسیدم
ایشون وقتی امد گفت تو حالت خوب نیست ؛ تو وقتی خوبی بعد از کلی تاخیر با یه استایل خفن میای میگی :( عهههه بازم دیر رسیدم؟ببخشیییید)
خندیدیم و من خنده خنده بهش گفتم میخوام چکار کنم
خیلی باهام حرف زد و حرفهاش روم خیلی تاثیر گذاشت و رفتم خونه خوابیدم و روز بعد بدون نوبت گرفتن رفتم روانشناس
شاید در اون روزها هیچکس به غیر از اون فرد نه اون موقع و نه بعدش نفهمید من چقدر حالم بده و چه قصدی داشتم