هشت سال پیش کلاس دوازدهم ،امتحانات دیماه ،
دقیقه نود می خوندم شب تا صبح.
امتحان ادبیات داشتم و دوازده شب شروع کردم به خوندن.
بعد ذوقم گل کرد رفتم تو حیاط چوب روشن کردم،و باز ذوقم شکوفا شد رفتم سریع مرغ با آب گرم یخ زدایی کردم،به سیخ کشیدم و با لذت درس خوندم و کباب خوردم ،ساعت دو نصف شب.
یادش بخیر...
ذوق،ذهن بی دغدغه،بابام...آخ بابام....