همش ۱۴ سالم بود کلاس ۸ بودم که خواستگارام شروع شد ولی پدر بزرگم اجازه نمیدادبیان خونمون بعد کلی خواستگاری بایکی موافقت کرد واوومدن خواستگاری ولی روز خواستگاریم خدا شاهده کم مونده بود از استرس بیهوش بشم از یه جا خونه ی عموم بابام هم اگه میدونستن منو به غریبه میدن اعتراض میزن پدر بزرگم به همه اعضای خانواده گفت راجب خاستگاری حرفی نزنن
همش ۱۴ سالم بود کلاس ۸ بودم که خواستگارام شروع شد ولی پدر بزرگم اجازه نمیدادبیان خونمون بعد کلی خواس ...
بعد یه هفته تازه از مدرسه برمیگشتم زن عموم گفت بیا امشب میان شناسنامتو میبرن بله برونه امشب ولی من نه پسرو دیدم نه چیزی ازش میدونم پدر بزرگم خودش بله روگفته بهشون پسر خالم از طرف مامانش بوبرده که میخوام ازدواج کنم بخدا نشسته بودم پیش خاستگارا پدرش زنگ زد که میخواییم بیایم خواستگاری دختر پسرت بش گفت عقد کرد ولی علکی فقط شناسناممو بردن
بعد یه هفته تازه از مدرسه برمیگشتم زن عموم گفت بیا امشب میان شناسنامتو میبرن بله برونه امشب ولی من ن ...
دوماه پدر بزرگم واسه کارای شناسنامه میرفت میمود راضی نمیشدن شناسناممو عکس دارکنن پدرم هم بااین ازدواج موافق نبود چون پسره ۲۷ سالش بود خونشون تو روستاس نه اب لوله کشی دارن نه چیزی یه دهات بود به پدرم گفتن بعد اینکه عروسی کردن براشون خونه میگیرم تو شهر ولی همش علکی خلاصه راضی نشدن شناسنامه رو عکس دار کنن شوهرم به پدر بزرگم زنگ زد که من یکی از دوستام تو ثبت احوال هس دوروزه شناسنامه رومیده بمون
دوماه پدر بزرگم واسه کارای شناسنامه میرفت میمود راضی نمیشدن شناسناممو عکس دارکنن پدرم هم بااین ازدوا ...
حکم رشد برام گرفت یه روز کامل از ساعت ۷ صبح تا ۱ همش پی شناسنامه ولی به شوهرم یه سلام هم نکردم بعد یه هفته گفتن بیاین براازمایش رفتیم ازمایش دادیم بدون هیچ حرفی بینمون رد بدل شه ازمایش دادیم بعد ۳ روز جوابش اوومد زنگ عموم زد که ازمایش خوبه ۱/۲خوبه براعقد گفتش نمیدونم هرچی شما میدونین همونه شوهرم از عموم کوچیکه ۴سال بزرگتره