سلام من چندین وقته اینجا عضوم ولی تابحال دلم نمیخواست سرنوشت واقعیمو اینجا بگم ولی تایپک های @ممد_نمکی رو ک خوندم تصمیم گرفتم داستان زندگیمو اینجا بیان کنم شاید عبرت بشه برای بقیه!
منم مثل این کاربر عاشق پسری شدم ک خانوادم ۱۰۰٪ مخالف بودن ایشون شهر دیگ زندگی میکردن و از هم دور بودیم من تک دخترم خانوادم ک فهمیدن منو از همه چی محدود کردن از گوشی از بیرون رفتن حتی از تنها توی اتاق بودن مدام تحت تحقیب بودم اون پسر اومد خواستگاریم و در کمال ناباوری پدرم توی اتاق رفت و حتی پیششون نیومد بعد اون خانوادش بارها زنگ زدن و مامانم بارها بی احترامی کرد بهشون حتی گفت زنگ میزنم ب پلیس ب جزم مزاحمت شکایتتون میکنم!! سالها گذشت و من دیگ ادم سابق نشدم حالا دختری ک شاگرد اول بود و زبونزد کل فامیل تبدیل شده بود ب یه ادم افسرده و گوشه گیر خدا میدونه چه شب هایی تا صبح براش گریه میکردم گاهی وقتا ب قدری تحت فشار بودم که دست و پاهام یخ میزد و کل بدنم درد میگرفت درست عین یه ادم معتاد!!
منو عشقم ۳ سال تمام با این مخالفتا جنگیدیم من گوشی نداشتم شب ساعتای ۹۰ کیلومتر راهو میومد برام گوشی رو زیر در میزاشت و میرفت بدون اینک حتی همو ببینیم!!💔 هربار خانوادم میفهمیدن و منو کتک میزدن بابام ک تابحال دستش روم بلند نشده بود ب بدترین شکل ممکن کتکم میزد موهامو میکشید!😭 روزها میگذشت و هرشب تنها کارمون دلداری دادن ب همدیگ بود حتی یادمه ی بار مامانمو بزور راضی کردم و با عشقم قرار گذاشت هموببینن مامانم منو نبرد ولی بعدش فهمیدم مامانم اون روز تو پارک کلی عشقمو خورد کرده بود ب خودش و خانوادش هزار بد و بیراه گفته بود!! (معرف آشنایی ما برادر زاده عشقم بود ک هم کلاسم میشد)حتی اون روز مادرم ب عشقم گفته بود همون برادر زادتو ک باعث این کار شده میدم دست بقیه پسرا ابروشو ببرن!!
خلاصه ک چ مادرم چ پدرم خیلی خوردش کردن خیلی جوری ک حتی اگ خودم جای اون بودم ممکن بود دست بکشم! درسته ک از طرف پدر مادرم خیلی شکنجه میشدم ولی لاقل خانواده پسر مخالف نبودن..خلاصه که هر روز زیر بار این مخالفت داغون تر میشدیم و مامانم شاهد عینی گریه ها و شکنجه ها بود ولی کاری برام نمیکرد مامانم اولین کسی بود ک این قضیه رو بهش گفتم ازش خواستم بین خودمون بمونه ولی متاسفانه درست برخورد نکرد و رفت ب پدرم گفت اونم ب بدترین شکل ممکن از اون روز من دیگ از چشم پدرم افتادم! ب چه جرمی؟ ب جرم اینک برای اولین بار عاشق پسری شده بودم که نیتش ازدواج بود..شاید باورتون نشه با تک تک این حرفا جگرم اتیش میگیره یادمه ی بار بابام چنان کتکم زد که دماغم شکست!! ب معنای واقعی کلمه تخریب شدم از جانب خانوادم
از هرکی دور برم بود کمک خواستم ک با خانوادم صحبت کنن با خاله عمو عمه مشاور مدرسه! ولی هیچ تاثیری نداشت
خانوادم حتی حاضر نشدن به خاطر دل من ی تحقیق ساده هم بکنن! و فقط نه نه نه... و من توی چارچوب این نه زندانی شده بودم و تمام عشق و احساسم سرکوب میشد...
ب قدری پسره رو میخواستم که حاضر شدم خودم راجبش با پدرم صحبت بکنم که پدرم جوری باهام برخورد کرد ک اگ بگم تعلیق میشم! فقط اینو بگم بهم گفت زیر خاک میفرستمت ولی با این پسر خونه بخت نمیفرستمت! فقط خدا میدونه اون روز چی ب من گذشت..
یک روز عشقم بهم پیام داد که دیگ نمیخوام این زجر و بدبختی ادامه پیدا کنه خانوادت هیچ وقت راضی نمیشن اگه منو میخوای ی شب میام دنبالت شناسنامتو وردار باهم بریم ی جایی ک هیچ کس خبر نداشته باشه.. چند ماهی طول کشید تا من تونستم با این پیشنهاد کنار بیام ولی اونقدری تحت فشار بودم از طرف خانوادم ک قبول کردم و فرار کردیم💔🙂
این تنها راهی بود ک ممکن بود خانوادم راضی بشن کلا این راه دو پیامد داشت(یا راضی میشدن_یا هردومونو میکشتن و تموم میشد..
خدا میدونه وقتی رفتم چقدر گریه کردم ب حدی چشام گود رفته بود خیلی از بین رفتم
طی اون چند روز خانوادم انواع پیامهای تهدید و توهین امیز برای گوشیش میفرستادن گوشیشو خاموش کرد ولی هر از گاهی روشن میکرد همه پیامارو میدید امیدوار بود رضایت بدن ولی میگفت سرم هم بره بر نمیگردونمت مگر اینکه مطمئن بشم وقتی برگردیم دیگ مال خودمی
خانوادم رفته بودن شهر پسره و دنبال خانوادش بودن که خانوادش بهمون زنگ زدن گفتن برگردین حل شده قضیه ما باورمون نشد تا هزار قسم خوردن برامون وقتی مطمئن شدیم راضی شدیم برگردیم و بریم خونه خانواده ش
برگشتیم و ای کاش همون روز دو تیر توی سر هر دومون خلاص میکردن و راحت میشدیم.. ولی ب هزار بدبختی فامیل های من با پدرم صحبت کرده بودن بلکه ی ذره اروم بشه یادمه طی مدتی ک خونه پدر مادر عشقم بودیم فهمیدیم که عموهام و شوهر عمه هام با تفنگ دارن میان ک جنگ طایفه ای راه بندازن ولی بزور جلوشو گرفته بودن بقیه💔 من اون روز رو هوا بودم.. بین زمین و اسمون معلق! اشهد خودمو ب جا اوردم راضی بودم ب مرگ نه ب جدایی و محدود کردن های خانوادم..
خالم زنگ زد گفت برگردین من خودم پناهتون میدم تا فردا ک برید محضر و عقد کنید پدرم دیگ راضی شده بود ولی گفته بود بعد عقد من هیچ جهازی نمیدم عقدش کنید ببریدش دیگ دختر من نیست💔 بقران قسم با گریه مینویسم
برگشتیم شهر خودم با چند نفری از خانواده عشقم
خانوادش نمیزاشتن که عشقم باهامون بیاد خونه خالم گفتن جونش در خطره ولی خودش قبول نکرد گفت جون من در مقابل جون اون هیچی نیس اگ قراره بمیریم با هم میمیریم🙂
خلاصه که فردای اون روز عقد کردیم و این بود شروع مصیبت های جدید من... که اگه دوست داشتین در ادامه میگم..
ب قران قسم تموم این قضیه صحت داره و حتی ی ذره خارج از واقعیت نگفتم خدا ذلیلم کنه اگ دروغ میگم