2777
2789
عنوان

سرنوشت عشق پر تاوان من🖤

1069 بازدید | 29 پست

سلام من چندین وقته اینجا عضوم ولی تابحال دلم نمیخواست سرنوشت واقعیمو اینجا بگم ولی تایپک های @ممد_نمکی  رو ک خوندم تصمیم گرفتم داستان زندگیمو اینجا بیان کنم شاید عبرت بشه برای بقیه!

منم مثل این کاربر عاشق پسری شدم ک خانوادم ۱۰۰٪ مخالف بودن ایشون شهر دیگ زندگی میکردن و از هم دور بودیم من تک دخترم خانوادم ک فهمیدن منو از همه چی محدود کردن از گوشی از بیرون رفتن حتی از تنها توی اتاق بودن مدام تحت تحقیب بودم اون پسر اومد خواستگاریم و در کمال ناباوری پدرم توی اتاق رفت و حتی پیششون نیومد بعد اون خانوادش بارها زنگ زدن و مامانم بارها بی احترامی کرد بهشون حتی گفت زنگ میزنم ب پلیس ب جزم مزاحمت شکایتتون میکنم!! سالها گذشت و من دیگ ادم سابق نشدم حالا دختری ک شاگرد اول بود و زبونزد کل فامیل تبدیل شده بود ب یه ادم افسرده و گوشه گیر خدا میدونه چه شب هایی تا صبح براش گریه میکردم گاهی وقتا ب قدری تحت فشار بودم که دست و پاهام یخ میزد و کل بدنم درد میگرفت درست عین یه ادم معتاد!!

منو عشقم ۳ سال تمام با این مخالفتا جنگیدیم من گوشی نداشتم شب ساعتای ۹۰ کیلومتر راهو میومد برام گوشی رو زیر در میزاشت و میرفت بدون اینک حتی همو ببینیم!!💔 هربار خانوادم میفهمیدن و منو کتک میزدن بابام ک تابحال دستش روم بلند نشده بود ب بدترین شکل ممکن کتکم میزد موهامو میکشید!😭 روزها میگذشت و هرشب تنها کارمون دلداری دادن ب همدیگ بود حتی یادمه ی بار مامانمو بزور راضی کردم و با عشقم قرار گذاشت هموببینن مامانم منو نبرد ولی بعدش فهمیدم مامانم اون روز تو پارک کلی عشقمو خورد کرده بود ب خودش و خانوادش هزار بد و بیراه گفته بود!! (معرف آشنایی ما برادر زاده عشقم بود ک هم کلاسم میشد)حتی اون روز مادرم ب عشقم گفته بود همون برادر زادتو ک باعث این کار شده میدم دست بقیه پسرا ابروشو ببرن!!

خلاصه ک چ مادرم چ پدرم خیلی خوردش کردن خیلی جوری ک حتی اگ خودم جای اون بودم ممکن بود دست بکشم! درسته ک از طرف پدر مادرم خیلی شکنجه میشدم ولی لاقل خانواده پسر مخالف نبودن..خلاصه که هر روز زیر بار این مخالفت داغون تر میشدیم و مامانم شاهد عینی گریه ها و شکنجه ها بود ولی کاری برام نمیکرد مامانم اولین کسی بود ک این قضیه رو بهش گفتم ازش خواستم بین خودمون بمونه ولی متاسفانه درست برخورد نکرد و رفت ب پدرم گفت اونم ب بدترین شکل ممکن از اون روز من دیگ از چشم پدرم افتادم! ب چه جرمی؟ ب جرم اینک برای اولین بار عاشق پسری شده بودم که نیتش ازدواج بود..شاید باورتون نشه با تک تک این حرفا جگرم اتیش میگیره یادمه ی بار بابام چنان کتکم زد که دماغم شکست!! ب معنای واقعی کلمه تخریب شدم از جانب خانوادم

از هرکی دور برم بود کمک خواستم ک با خانوادم صحبت کنن با خاله عمو عمه مشاور مدرسه! ولی هیچ تاثیری نداشت

خانوادم حتی حاضر نشدن به خاطر دل من ی تحقیق ساده هم بکنن! و فقط نه نه نه... و من توی چارچوب این نه زندانی شده بودم و تمام عشق و احساسم سرکوب میشد.‌..

ب قدری پسره رو میخواستم که حاضر شدم خودم راجبش با پدرم صحبت بکنم که پدرم جوری باهام برخورد کرد ک اگ بگم تعلیق میشم! فقط اینو بگم بهم گفت زیر خاک میفرستمت ولی با این پسر خونه بخت نمیفرستمت! فقط خدا میدونه اون روز چی ب من گذشت..

یک روز عشقم بهم پیام داد که دیگ نمیخوام این زجر و بدبختی ادامه پیدا  کنه خانوادت هیچ وقت راضی نمیشن اگه منو میخوای ی شب میام دنبالت شناسنامتو وردار باهم بریم ی جایی ک هیچ کس خبر نداشته باشه.. چند ماهی طول کشید تا من تونستم با این پیشنهاد کنار بیام ولی اونقدری تحت فشار بودم از طرف خانوادم ک قبول کردم و فرار کردیم💔🙂

این تنها راهی بود ک ممکن بود خانوادم راضی بشن کلا این راه دو پیامد داشت(یا راضی میشدن_یا هردومونو میکشتن و تموم میشد..

خدا میدونه وقتی رفتم چقدر گریه کردم ب حدی چشام گود رفته بود خیلی از بین رفتم

طی اون چند روز خانوادم انواع پیامهای تهدید و توهین امیز برای گوشیش میفرستادن گوشیشو خاموش کرد ولی هر از گاهی روشن میکرد همه پیامارو میدید امیدوار بود رضایت بدن ولی میگفت سرم هم بره بر نمیگردونمت مگر اینکه مطمئن بشم وقتی برگردیم دیگ مال خودمی

خانوادم رفته بودن شهر پسره و دنبال خانوادش بودن که خانوادش بهمون زنگ زدن گفتن برگردین حل شده قضیه ما باورمون نشد تا هزار قسم خوردن برامون وقتی مطمئن شدیم راضی شدیم برگردیم و بریم خونه خانواده ش

برگشتیم و ای کاش همون روز دو تیر توی سر هر دومون خلاص میکردن و راحت میشدیم.. ولی ب هزار بدبختی فامیل های من با پدرم صحبت کرده بودن بلکه ی ذره اروم بشه یادمه طی مدتی ک خونه پدر مادر عشقم بودیم فهمیدیم که عموهام و شوهر عمه هام با تفنگ دارن میان ک جنگ طایفه ای راه بندازن ولی بزور جلوشو گرفته بودن بقیه💔 من اون روز رو هوا بودم.. بین زمین و اسمون معلق! اشهد خودمو ب جا اوردم راضی بودم ب مرگ نه ب جدایی و محدود کردن های خانوادم..

خالم زنگ زد گفت برگردین من خودم پناهتون میدم تا فردا ک برید محضر و عقد کنید پدرم دیگ راضی شده بود ولی گفته بود بعد عقد من هیچ جهازی نمیدم عقدش کنید ببریدش دیگ دختر من نیست💔 بقران قسم با گریه مینویسم

 برگشتیم شهر خودم با چند نفری از خانواده عشقم

خانوادش نمیزاشتن که عشقم باهامون بیاد خونه خالم گفتن جونش در خطره ولی خودش قبول نکرد گفت جون من در مقابل جون اون هیچی نیس اگ قراره بمیریم با هم میمیریم🙂

خلاصه که فردای اون روز عقد کردیم و این بود شروع مصیبت های جدید من... که اگه دوست داشتین در ادامه میگم..

ب قران قسم تموم این قضیه صحت داره و حتی ی ذره خارج از واقعیت نگفتم خدا ذلیلم کنه اگ دروغ میگم

سرنوشت عشق پر تاوان من🖤https://www.ninisite.com/discussion/topic/13075003/%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%be%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%86 تیکه ی مهمی از زندگیمه، ک نباید اینطور میگذشت.. /من بیرحمی روزگارو با اعماق وجود حس کردم🙂 خدایا توی این شهر غریب خودت مراقبم باش😇

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

عقد کردیم

ولی با چ تاوانی!! با تاوان تموم سرکوفت ها تحقیر ها از جانب فامیل و خانوادم

حالا دیگ فامیل هم اضافه شده بودن و تیکه کنایه مینداختن 

من که ی زمانی چ از نظر تحصیل و چ برخوردم زبونزد همه بودم این همه خوار و خفیف شده بودم!💔

یادمه ی روز دختر عمم که از خودم کوچیک تره اومد پیشم و بهم گفت که کی قراره عروسی بگیرین؟ گفتم فعلا معلوم نیست بهم گفت تو ک همیجوری باهاش رفتی حالا هم عروسی میخوای چیکار همینوجور برو برا خودت!!!!!!

دلم میخواست اون لحظه بمیرم ولی حرفشو بی جواب نذاشتم

ما یک سال تموم عقد بودیم تموم این روزا من توی اتاق زندانی بودم و مامانم برام غذامو میورد اتاق و وقتی بابام نبود میرفتم بیرون دسشویی دوباره برمیگشتم اتاق!  تو خونه امنیت جونی نداشتم بابام ب خونم تشنه بود💔

سرنوشت عشق پر تاوان من🖤https://www.ninisite.com/discussion/topic/13075003/%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%be%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%86 تیکه ی مهمی از زندگیمه، ک نباید اینطور میگذشت.. /من بیرحمی روزگارو با اعماق وجود حس کردم🙂 خدایا توی این شهر غریب خودت مراقبم باش😇

بابام با اینک از نظر مالی کاملا بی نیاز بود ولی برام جهاز تهیه نمیکرد میگفت مگه ب انتخاب من ازدواج کرده ک براش جهاز بگیرم؟!!!

یادمه ی روز ک شب اتفاقی توی حال پذیرایی خوابم گرفته بود بابام اون شب توی اون یکی اتاق خوابیده بود 

صبح با صداش بیدار شدم ک میگفت این جن.ده چرا اومده اینجا خوابیده گمشو برو تو اتاق نمیخوام رنگتو ب چشم ببینم💔😭

سرنوشت عشق پر تاوان من🖤https://www.ninisite.com/discussion/topic/13075003/%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%be%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%86 تیکه ی مهمی از زندگیمه، ک نباید اینطور میگذشت.. /من بیرحمی روزگارو با اعماق وجود حس کردم🙂 خدایا توی این شهر غریب خودت مراقبم باش😇

واقعا دیگ جرعت نداشتم ک وقتی بابام خونس بیام از اتاق بیرون و شب و روزمو تو اتاق میگذروندم

حتی یادمه زمستون بود اون اتاق ک من داخلش بودم بخاری نداشت و خیلی سرد بود مداما دست و پاهام یخ بود 

خیلی سخت میگذشت تنهای شبو روز کردن تو اون اتاق ولی این برام راحت از نگاه های بابام و تیکه های جگر سوزش بود!

سرنوشت عشق پر تاوان من🖤https://www.ninisite.com/discussion/topic/13075003/%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%be%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%86 تیکه ی مهمی از زندگیمه، ک نباید اینطور میگذشت.. /من بیرحمی روزگارو با اعماق وجود حس کردم🙂 خدایا توی این شهر غریب خودت مراقبم باش😇

با این حاال با وجود تموم ظلم هایی ک تو حقم شده بود همیشه بهشون حق میدادم ک خوردم میکنن

میگفتم من ابروشون بردم همیشه خودمو مقصر میدونستم و هر شب با دل پر و گریه میخوابیدم

و شوهرم این روزا رو نمیدید و منم حرفای بابامو بهش نمیگفتم چون نمیخواستم ازش بدش بیاد..

سرنوشت عشق پر تاوان من🖤https://www.ninisite.com/discussion/topic/13075003/%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%be%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%86 تیکه ی مهمی از زندگیمه، ک نباید اینطور میگذشت.. /من بیرحمی روزگارو با اعماق وجود حس کردم🙂 خدایا توی این شهر غریب خودت مراقبم باش😇

تاپیکای دیگه رو خوندم خوبه ک ازدواح کردین و موندیم با هم 

و جز او پناهی نخواهی یافت ... تاپیک صلوات،چله و ختم قرآن شرکت میکنم تو تاپیک خودم پیام بذارید دعا میکنم نتیجه دیدم ❤️ 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز