بااینک باهامون خوب نیست، ولی کافیه فقد ی باربهم بگه باباجان، اونوقت تمام کاراش ازیادم میره ومن میمونم واون حس خوشایندی ک نسبت بهش دارم وداشتم، داشت وسیلخ های سنگین بلند میگرد، منم باهاش گرفتم، گفت نکن بابا سنگینه، تودختری نمیتونی، من خودم میبرم تودست نزن بابا، همین بابا گفتنش همه کارای گذشتشو ازدلم پاگ کرد،انگار تازه میفهمم من تشنه محبتشم، نمیتونم ب خودم دروغ بگم، دوسش دارم، خیلیم دوسش دارم!
دارم فکر میکنم چقدر من بدم، ک پشت سربابام با داداشام حرف میزنم! ازخودم بدم میادددد!
دیشب خاب دیدم از دستش دادم خیلی حس بدی داشتم، دورازجونش