شرایطمومیگم صادقانه بگید جای من بودید چکارمیکردید؟
شوهرم بسیار بسیار سرد وخشکه ،محبت کردن بلد نیست، مهربون نیست ،دلرحم نیست ،جلوش ازدرد بمیرم مهم نیست براش،خیلی مقرراتیه ،کلابگم مثل یخ میمونه
ده ساله ازدواج کردم یه آغوش گرم ندیدم ازش
همیشه من رفتم سمتش ،حتی یکبار سر حرف را باز نکرده ،همیشه من ازش سوال کردم جواب کوتاه داده فقط.
به شدت کمبود توجه ومحبت دارم طوری که دیگه دارم روانی میشم حتی یکی نیست باهاش حرف بزنم.تو شهر این ها غریبم و شهرخودم هشت ساعت نه ساعت راهشه.
خانوادم خیلی حامی نیستن برا طلاق ولی اونجورم نیست بگم مثلا کاملا بی پشتوانه باشم .
خانه دارم ولی بخوام کارکنم مهارتهایی دارم بتونم خرج خودمو بدم.
از نظر مالی مشکل نداریم درامد شوهرم خوبه ،سه فرزند خردسال دارم.
اگه طلاق بگیرم حضانتشونو نمیخوام چون توانایی بزرگ کردنشونو تنها ندارم.
به غیر ازاینها که گفتم مشکل دیگه ندارم فقطانگاربایه سنگ با دیوار طرفم اگه صدسال نرم سمتش نمیاد حتی یه دست سرم بکشه.
برای بچه هام خوبه واقعا کم نمیذاره .اما باهردعوا کتک میزنه منو و تحقیرم میکنه .
قیافه اش خوبه با دوست داشتن شروع کردم الانم ازبس یک طرفه محبت کردم کم اوردم خسته شدم حس میکنم منو فقط به خاطربچه ها نگه داشته وگرنه علاقه نداره.
تمام مدت فکرخودش و کارهاشه من خودم هستم وخودم هیچ هم صحبتی نداره.
به نظرشما تا کی میشه تحمل کرد تا کی ؟
ادم چقدر خودشو کوچیک کنه بمونه تو زندگی کسی که دوسش نداره و بهش محبت نمیکنه؟
من خیلی محبت کردم همش بی فایده بود .