زنگ زده شام بخوریم بریم بیرون دوری بزنیم بابچه ها رفتم اماده شدم رفتع باپسرم دوچرخه سواری میکنه عین خیالشم نیس من همش خونم جایی نمیبره تمون هربارم میگم یوقت برازنت بذارمیگ همه ک دورو ورتن منظورش مادرش
منم اصلاخونه مادرش نمیرم بخاطردعواهایی ک شده
واقعا ازش خستم بی محبته حتی نمیگ این دختر بیستوچهارساعته خونس
بعداومدیم خونه ازپنجره بامادرش حرف میزنه وقتی رفت
بش میگم بالشتتو ببرانورتر بخابم جاروتخت برامن نیس دااااااادمیزنه چتتتتتتتتتتتته ک مادرش بشنوه ازش متنفرم ازش