سلام
وقت همگی بخیر،
من یه دختر ۱۵ سالم میدونم شاید یکم عجیب باشه ولی درباره یه موضوع خواستم بهم کمک کنید شاید بگید بخاطر سنته و خب طبیعیه ولی دغدغه اس برام دیگه (:
من یه رفیق دارم به اسم نگین اسم خودمم نگین ما تو مدرسه باهم آشنا شدیم در واقع خواهر ایشون تو کلاس ما بود خواهرشون اسمش آذینه و من از طریق ایشون با این رفیقم آشنا شدم خودش یکسال از من بچه تره
متاسفانه من یکی از رفیقامو حدود یکماه پیش از دست دادم و خب رفیق صمیمی ام بود خیلی صمیمی درواقع بهترین رفیقم بود که یکماه پیش تو یک سانحه رانندگی از دستش دادم، و خب ماجرا ما دوتا از اونجا شروع شد ما دوتا روحیه هامون خیلییییی بهم شبیه بود مثلا ببخشید اینو میگم ولی روحیه هر دوتامون پسرونه اس همهههه چیمون شبیه همه غرور رفتار گرایش سلیقه و واقعا برای خودمونم جالبه حتی اسمامون هم شبیه همه از اونجایی که ما یکم باهم آشنا شدیم اصلاااااااااااااااااااااا جوری که خودمونم متوجه نشدیم رفتیم تو رابطه رفاقتی.
متاسفانه من قبلاً هم حدود یکسال پیش یه رفیق داشتم خیلیییییییییی واسم ارزش داشت ولی سر یه ماجرایی ارتباط ما بهم ریخت و خب من خیلی اذیت شدم و خودمم میدونم بهش وابسته بودم از اون روز شدم یه آدم دیگه سرد شدم با همهههههه رفیقام از همههههه بدم اومد آدم خشنی شدم جوری که همه میدونن یه ذره رو اعصابم برن واقعا بد میشه واسشون مغرور سر سخت شدم!
و خب این نگین دیگه وقتی اومد ارتباط ما خیلی خوب داشت پیش میرفت و کم کم داشت واسه من مهم میشد منم داشتم واسه اون مهم میشدم و یه بخشش اینه که هر اتفاقی تو گذشته مثل همین اتفاقم با اون رفیقم پیش اومده واسه این رفیقم نگین هم اتفاق افتاده و ما خیلیییی خوب همو درک میکنیم
همه رفیقام تو کف این موندن که نگین سرد خشک ما چجوری با یه نفر اینجور ارتباطی گرفته و خب برا خودمم عجیبه! حالا ارتباط ما اینجوری شروع شد که هردومون روحیه هامون شبیه به هم بود غرور داشتیم از طرفی ام تو یه بازه زمانی از طرف رفیقامون ضربه خوردیم اون رفیق صمیمی سه سالش رفت با یه نفر دوست شد و اونو فراموش کرد منم رفیقم مهسا فوت کرد و من حالم اصلا اوک نبود از همینجا ماجرا عمیق شد به طوری ما هروز بهم پیام میدادیم در واقع هزارتا مثال هست نشون بدم چقد واسش مهم شدم و اونم واسه من مهم شد یذرع اذیت میشدم کلی خودشو به زمین زمان میزد منم همینطور در صورتی هرکس اگه این رفتارا رو حداقل از ما دو نفر میدید تعجب میکرد چون ما کلا بیرون یه آدمای دیگه ایی بودیم غرور داشتیم و خب کلا اینجوری بگم هر دومون اعتراف کردیم قسم خوردیم یه کلمه اینجوری که داریم باهم صحبت میکنیم تا حالا با هیچکس حتی بهترین رفیقای سه سالمون هم صحبت نکردیم یعنی اصلاااا اینجوری نبود رفتارای ما در واقع اینجور محبتایی که بینمون بود در واقع اولین بار بود برای همدیگه خرج میکردیم اصلا برا هیچ آدمی خرج نکردیم یه چیزایی بهم گفتیم که به هیچکس نگفتیم و خب همه چیز عجیب بود ولی واقعا اون آدم با معرفتی بود و اینو کسایی میشناختنش میگفتن و کلا ارتباط ما عجیب بود به طوری هرکس مارو میدید تعجب میکرد ولی واقعا خیلی حس خوبی از بودن باهاش داشتم اونم همینطور در صورتی از دوتا بچه مغرور این کارا بعیده
بگذریم...