2777
2789
عنوان

همسایه ی گاو

855 بازدید | 49 پست

باید چیکار کرد نه تذکر میفهمه نه آدم هستن که ساعت های استراحت و تا دو شب وقت کوبیدن و کشیدن روی سقف خونه ما نیست 

خدا ازشون نگذره خدا لعنتشون کنه الانم نمیتونیم از صداشون بخوابیم 

اینقدر غصه خوردیم سردرد گرفتیم حق الناس باشه واسشون 

عاشق خودت ، سرگرم احوال خودت باش . 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

وای می فهمم چی میگی

ماهم یه همسایه طبقه بالا داشتیم چقدر خون به جیگرمن کردن خدا ازشون نگزره

تا دیروقت مهمون داشتن بعد از رفتن مهمونا تا یکساعت جاروبرقی میکشید. خب بنده‌ی خدا فردا رو ازت گرفتن؟ فردا جاروبکش

بخدا صدای تلوزیون شون انقدر بلندبود ک من صدای تی وی خودمونو می بستم با صدای اونا گوش میکردم

وای سه سال تحملشون کردم چقد سخت بود

بالایی ما فک کنم پری دریایی. دائم صدای فاضلاب و آب توی لوله. اونم کنار اتاق خواب. اصلا نمیتونم بخوابم 

انسان بین ۱۷ تا ۲۲،۳ سالگی در ساده لوح ترین ورژن خودشه. فکر می کنه همه چیز رو میدونه، مرکز دانایی جهانه، می تونه دنیا رو تغییر بده و همه بزرگترهایی که شبیه اون فکر نمیکنن، احمق و کم هوشن؛ و هیچ ایده ای نداره از اینکه زمان قراره چقدر متواضع و فروتنش کنه در مورد دانایی و قدرتش.
چی میکشن زمین؟ من توهم ترس برداشتم امشب الان حس سُم میکشه به زمین وااای🫣

😐😂 تا کجا رفتی شما

🌾 نظافتچی ساختمان یک زن جوان است که هر هفته همراه دخترک ۴-۵ ساله‌اش می‌آید. امروز درست جلوی واحد ما صدای تی کشیدنش قاطی شده بود با گپ زدنش با بچه... پاورچین، بی‌صدا، کاملا فضول، رفتم پشت چشمیِ در. بچه را نشانده بود روی یک تکه موکت روی اولین پله... بچه: بعد از اینجا کجا میریم؟ مامان: امروز دیگه هیچ جا، شنبه ها روز خاله بازیه... کمی بعد بچه می‌پرسد: فردا کجا میریم؟ مامان با ذوق جواب می‌دهد: فردا صبح میریم اون جا که یه بار من رو پله هاش سُر خوردم! بچه از خنده ریسه می‌رود... مامان می‌گوید: دیدی یهو ولو شدم؟ بچه: دستتو نگرفته بودی به نرده میفتادیا... مامان همان‌طور که تی می‌کشد و نفس‌نفس می‌زند می‌گوید: خب من قوی‌ام. بچه: اوهوم... یه روز بریم ساختمون بستنی... مامان می‌گوید که این هفته نوبت ساختمون بستنی نیست.‏ نمی‌دانم ساختمان بستنی چیست؛ ولی در ادامه از ساختمان پاستیل و چوب شور هم حرف می‌زنند. بعد بچه یک مورچه پیدا میکند. دوتایی مورچه را هدایت می‌کنند روی یک تکه کاغذ و توی یک گلدان توی راه پله پیاده‌اش می‌کنند که "بره پیش بچه هاش و بگه منو یه دختر مهربون نجات داد تا زیر پا نمونم". ‏نظافت طبقه ما تمام می‌شود. دست هم را میگیرند و همین طور که می‌روند طبقه پایین درباره آن دفعه حرف می‌زنند که توی آسانسور ساختمان بادام زمینی گیر افتاده بودند. مزه‌ی این مادرانگی کامم را شیرین می‌کند. ‏مادرانگی که به زاییدن و سیر کردن و پوشاندن خلاصه نشده. مادر بودن که به مهدکودک دو زبانه، لباس مارک، کتاب ضدآب و برشتوکِ عسل و بادام نیست. ساختن دنیای زیبا وسط زشتی ها، از مادر، مادر می‌سازد. 🌸✏️سودابه فرضی‌پور

کناری ما هم گااااااومیشه

از ی ده کوره اومده ۵ ، ۶ نفرن خونه خریدن

هرشبم دورهمی دارن با مثل خودشون 

موقعه خداحافظی ساعت دو شب کلی ادم تو اسانسور و پله میرن پایین بعد برمیگردن بخدا تو عمرشون انگار اپارتمان ندیدن تو کپر بودن قبلش 

راه رو طبقه رو پر دوچرخه کردن تنور گذاشتن😭

واااااقعا سخت آدمی که حق الناس حالیش نباشه از حیوون بدتر از زباله گوشه خیابون پست تر

خیلییییی سخته هر روز و شب صدای کوبیدن و کشیدن بیاد اونم محکم 

نمی فهمن ی مشت گاون تذکرم حالیشون نیست خستمون کردن

عاشق خودت ، سرگرم احوال خودت باش . 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   md41289  |  1 ساعت پیش