طرفی نبستم از عقل در دار فانی تو
دنیا هوای سردی ست بی مهربانی تو
گفتم چراغ عقلی روشن کنم به نقلی
تا رو به راه کردم گمشد نشانی تو
از شوق بی دریغت از ساحت عتیقت
گفتم به هر کسی گفت: حیف از جوانی تو
از گریه آستین خیس،انگشت بر لبم! هیس
عمـــری سکوت کردم در بی دهانی تو
پنجاه سال ، دوری ، پنجاه سالِ نــــوری
خسته ست عقل و جانم از پاسبانی تو
تا آمدی سراغم ، خاموش شد چراغم
گفتند تازه رفته ست از دار فانـــــی تو...