سلام از الان بابت متن طولانی عذر میخوام
میخوام در مورد زندگیم بگم
یه روز با داداشم دعوای بدی کردم حالا بگذریم بخاطر چی کار به کت کاری رسید انقد حالم بد شد میخواستم خودکشی کنم داداشم از ترسش منو آورد خونه خواهرم تا چند روزی اونجا باشم بلکه آروم شم بعد چند روز همسایه خواهرم برای داداشش ازم خواستگاری کرد منم از لج داداشم قبول کردم بعد چند روز رضا (نام مستعار خاستگارم)اومد اونجا تا از نزدیک هم دیگر و ببینیم هردو از قیافه همدیگه خوشمون اومد بعدش شماره دادیم و باهم حرف زدیم زیر نظر خانواده تقریباً یه ماه بود باهم حرف میزدیم خلاصه همو پسندیدیمو حلقه هارو انداختنو تحقیقات صورت گرفت هردو خانواده کاملا راضی
امااااا اونا خیلی عجله داشتن برای عقدو عروسی به دوماه نکشیده عروسی کردم و اومدم خونه اونا
اما فهمیدم اونا نصف زندگیشون رو بهم نگفتن (که قراره با جاریم تویه یه خونه زندگی کنیم که اونا یه عمو دارن که با اونا زندگی میکنم و از نظر عقلی سالم نیست بدنش ضعیفه سه ماه یکبار به زور میره حموم بوی عرقش خونه رو برداشته دستشویی میره خودشو نمیشوره بچه های جاریم میرم توی اتاقم از ترسشون درو قفل میکنم بدون اجازه به همه وسایلام دست میزنم یدونه وسیله سالم برام نداشتن نمیتونم هیچی بهشون بگم چون مادرشوهر روشن حساسه
بقیشو بگ؟