به عقب که نگاه میکنم چیزی جز فراز و نشیب و گاهی رنج و دست و پنجه نرم کردن با ناملایمات زندگی و آدمهای نخراشیده نمیبینم.
توی مسیرِ تصمیماتم همیشه آدمهایی بودن که بخوان سُستم کنن، بخوان مانعم بشن، بخوان اعتماد به نفسم رو بگیرن، اما در مقابل همهی اونها خودم رو دیدم که دو تا چوب پنبه گذاشتم توی گوشم و کاری که میخواستم، کاری که براش تلاش کرده بودم، کاری که فکر میکردم درسته رو انجام دادم.
خیلی جاها هم، قدم های اشتباه برداشتم و با صورت خوردم زمین که هنوز صداش دَنگش توی مغزم میپیچه، اما مهم اینه که هیچ وقت خودم رو ترسو و محافظ کار رو دست به عصا ندیدم.
این تنها ویژگی مثبتیه که در خودم خیلی خیلی دوسش دارم.
این ویژگی رو مدیون خانوادهم، مادر و پدرم هستم.
که هیچ وقت دلیل انجام هیچ کاری رو ازم نپرسیدن
هیچ وقت نخواستن سد راهم بشن
هیچ وقت محدودم نکردن.
و درست در مقابل خانوادهی خودم، خانوادهی همسرم بودن! که اهمیت دادن رو فقط و فقط در کنترل گری و بکن-نکن و دخالت میدیدن. اما من حتی تونستم با اونها هم مقابله کنم. تابوهاشون رو بشکنم و نهایتا کاری که «خودم و همسرم» دوست داشتیم رو به سرانجام رسوندم... رسوندیم. 🙂
من خرابکاری رو دوست دارم. از شکست خوردن هم خوشم میاد. تنها چیزی که ازش بیزارم ترسیدن و درجا زدنه.
یه خدا که گاهی وقتا یه عقب گرد از هزار تا درجا زدن بهتره.