(۳۰ سال پیش) یکی از فامیلامون توی عقد باردار میشه ولی چون شوهرش بخاطر شغلش یه شهر دیگه زندگی میکردن زمانی که خانومه سه چهار ماهش بوده عروسی میگیرن و میرن شهر دیگه
مرده میگه ابرومون میره اگر ۵ ماه بعد از عروسیمون بچمون به دنیا بیاد مردم همه چی میگن
خلاصه زنه زایمان میکنه و مرده بچشو میده به یکی که بچه دار نمیشده
زنه راضی نبوده موقعی که بیدار بوده بچشو از خودش جدا نمیکرده شبم موقع خواب دست بچه رو میبسته به دستش
تا اینکه زنه یه روز به دوسش میگه تا شوهرم نیومده حواست به بچم باشه برم دوش بگیرم میره دوش میگیره میاد میبینه دوسش و شوهرش بچشو بردن
از شوهرش متنفر میشه ، میخواسته جدا بشه ولی چون حتی مادرش هم خبر نداشته نمیتونسه بهونه بیاره
خلاصه شوهره رو میبخشه
همه جا هم دنبال بچه میگرده ولی پیداش نمیکنه
در صورتی که مرده هر روز به بوش سر میزده
بعد از اون سال دوباره بچه دار میشه
خلاصه ۳ تا بچه دیگه داشته که شوهره میمیره
بچه اولش(یعنی همون دومی )۱۰ سالش بوده و بچه آخری ۶ سال